تبليغاتX
گفتمانهای مسلمانان و مسیحیان

گفتمانهای مسلمانان و مسیحیان

ماشا، مانكني كه مسلمان شد+تصوير

 

«ماشا اليلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پيش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زيبا مطرح بود و شهرت و محبوبيتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسيه، به بالاترین حد رسید.

به گزارش ابنا، ماشا اليليكينا، ستاره سابق سينما، رقص و موسيقي، اينك حجاب اسلامي در بر دارد و به تدريس در مدارس مشغول است. وي مي‌گويد از جلوه‌هاي كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختي مي‌كند.

آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:

• چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟

ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.

• در زمانی که يك خواننده بودي آيا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟

ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم.

آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسيری طولانی بود؟

ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزديكترين دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.

روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را مي‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسيار گریستم؛ زيرا براي اولين بار در زندگي‌ام بود كه چیزی از خدا مي‌خواستم.

• در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟

ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.

• آيا موسیقی هم گوش می‌دهی؟

ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می‌کنم.

• آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟

ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.

• چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می‌گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟

ماشا: اسلام نسبت به اديان ديگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است.

• از اينكه مسلمان شده‌اي چه احساي داري؟

ماشا: احساس خوشبختي. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم.

• و چه تفاوتي با قبل داري؟

ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

• آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمي‌خوري؟!

ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند.

• از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟

ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

• از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟

ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.

• اينك چه چيزي از «اسلام» مي‌تواني به ديگران بگويي؟

ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قيد خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.

• چه پيامي برای مسلمانان داري؟

ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.

• و برای غیر مسلمانان؟

ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌اي که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است كمي اندیشه کنند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:27  توسط پدرآریوس  | 

سوره فاتحه باعث مسلمان شدن 5 فلیپینی و نپالی شد

سوره فاتحه باعث مسلمان شدن 5 فلیپینی و نپالی شد

پنج فلیپینی و نپالی با شنیدن سوره فاتحه در عربستان مسلمان شدند.‏

به گزارش خبرگزاری شبستان، پنج فلیپینی و نپالی با شنیدن سوره حمد، مقابل ‏صدها نمازگزار در مسجد جامع شیخ عبدالله مصلح عربستان، شهادتین را بر زيان جاري كردند.‏

فلیپ، یکی از این تازه مسلمانان که نام خود را "محمد" نهاد، گفت: همه ما در یک ‏شرکت کار می کنیم، پس از آنکه سوره فاتحه را شنیدیم درباره این سوره پرس ‏وجو کردیم و متوجه شدیم که این سوره "ام الکتاب" است و دین اسلام را پذیرفتیم.‏

عبد الله (20 ساله)، کوچک ترین تازه مسلمان در میان آنها همچنين گفت: درحال برنامه ‏ریزی برای مبلغ شدن هستم و امیدوارم افراد زیادی را بتوانم مسلمان کنم.‏

بنا بر گزارش "الاسلام الیوم"، عیسی، یکی دیگر از تازه مسلمانان گفت: با ارسال ‏نامه به خانواده برای اعلام پذیرش دین خود با مشکل مواجه شده ام که امیدوارم به ‏زودی برطرف شود.‏

همچنين وزارت اوقاف و امور اسلامی منطقه نجران عربستان اعلام کرد: طی این سال ‏‏110 نفر از اقلیت های دینی در شعبه های دفتر تبلیغات وابسته به وزارت اوقاف ‏و امور اسلامی، به دین اسلام مشرف شدند.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:54  توسط پدرآریوس  | 

یک آیه قرآن کشیش آمریکایى را مسلمان کرد

یک آیه قرآن کشیش آمریکایى را مسلمان کرد 

"سفرید ورویس" کشیش آمریکایى که امسال در مراسم حج شرکت کرده وبا نام "على گواتمالا" حاجى شده، گفت: با مطالعه آیه شریفه "ذلک الکتاب لا ریب فیه هدى للمتقین" (سوره بقره آیه 2) مسلمان شدم.

به گزارش پایگاه خبری تقریب، وی گفت: این آیه آنچنان زندگى مرا متحول ساخت که به رویا شبیه تر است. وى افزود: من در شهر "کوین" در جنوب آمریکا به عنوان یک کشیش مشغول فعالیت بودم وبه میان زندانیان این شهر مى رفتم تا مسیحیت را تبلیغ کنم و در همین حال مشغول گذراندن آخرین مرحله تحصیلات مدرسه کشیش در همان شهر نیز بودم.

على گواتمالا، درباره چگونگى آشنایى خود با قرآن کریم افزود: قبل از آنکه تحصیلاتم را در این مدرسه به پایان ببرم ، موظف بودم با کتاب هاى سایر ادیان از جمله قرآن نیز آشنا شوم. وقتى قرآن را باز کردم وچشمم به آیه "ذلک الکتاب لا ریب فیه هدى للمتقین" در اول سوره بقره افتاد، از اینکه این کتاب آسمانى با قاطعیت مى گوید همه مى توانند با استفاده از آن هدایت شوند، تکان خوردم وبه این نکته توجه عمیق کردم. از خدا خواستم راه درست را به من بنمایاند وخودم نیز به تحقیق وبحث درباره اسلام پرداختم.

وی افزود: یک روز که از منزل خارج شده بودم، شخصى را دیدم که عازم مسجد بود. به همراه او به مسجد رفتم وسادگى عجیب مسجد برخلاف کلیسا که پراز عکس و نقاشی است ، مرا مجذوب خود کرد .

وی که با روزنامه "الشرق الأوسط" در سرزمین منا گفت و گو می کرد ، اظهار داشت: علی رغم فشارهایی که از طرف خانواده وجود داشت، مسلمان شدم وهنگامى که به حج آمدم وبراى اولین بار خانه خدا را زیارت کردم، احساس کردم در بهترین روزهاى زندگى خود به سر مى برم ، به ویژه اینکه مى دانستم مکان هائى را زیارت مى کنم که رسول الله مناسک حج را در آنها انجام داده است.  

poparyus@gmail.com

www.masjed-kelisa.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 2:5  توسط پدرآریوس  | 

ليلاي مسلمان اين بار با نام ايران وزنه پرتاب مي کند

 

خانم ليلا رجبي

 تاتسينا ايلوشنكو - نايب‌قهرمان پرتاب وزنه اروپا- از اين به بعد با نام ليلا رجبي و با پرچم ايران در رقابت‌هاي بين‌المللي شركت مي‌كند. ايلوشنكو بعد از ازدواج با پيمان رجبي- دونده- و مشرف‌شدن به دين اسلام، حالا يكي از ورزشكاران ايران است كه با حجاب اسلامي در رقابت‌هاي بين‌المللي شركت مي‌كند.

او كه در رقابت‌هاي قهرماني باشگاهي براي اولين بار طي مدت حضورش با ديگر پرتاب‌گرهاي ايران رقابت كرد و 2 متر ركورد ايران را شكست، حالا مي‌خواهد در رقابت‌هاي بين‌المللي خوش بدرخشد.

خودش مي‌گويد: «من عاشق اين هستم كه با حجاب در مسابقات بزرگ رقابت كنم و مدال بگيرم.

من عاشق اسلام هستم و مي‌خواهم به مردم دنيا نشان بدهم كه يك زن مسلمان هم مي‌تواند پرتاب‌گر خوبي باشد و مدال بگيرد».

ليلا رجبي هم‌اكنون با همسرش- پيمان رجبي- در بوشهر زندگي مي‌كند. او و همسرش با هم تمرين مي‌كنند.

ليلا وزنه پرتاب مي‌كند و پيمان كنار زمين مي‌دود. پيمان رجبي هم در مسابقات قهرماني باشگاه‌هاي ايران در دو 400متر، نفر سوم شد و البته در آن مسابقه يك تماشاگر ويژه داشت؛ همسرش روي سكوها نشسته بود و با صداي بلند او را تشويق مي‌كرد؛ «ليلا هميشه مرا تشويق مي‌كند.

كار دنيا برعكس شده؛ او اينجا تنهاست و من بايد از او حمايت كنم ولي او هميشه مرا شرمنده مي‌كند».

آشنايي شما با همديگر بايد خيلي جالب باشد، اين‌طور نيست؟

نمي‌دانم ولي نه آن‌طور كه شما فكر مي‌كنيد. من از طريق يكي از دوستان‌ام- كه در بلاروس زندگي مي‌كرد- با ليلا آشنا شدم.

دوستم ليلا را معرفي كرد. من هم از او خوشم آمد. بعد از 2 سال هم با همديگر ازدواج كرديم.

در اين 2 سال ليلا فرصت داشت كه درباره دين اسلام و كشور ايران تحقيق كند.

از طريق اينترنت و كتاب‌هايي درباره دين اسلام، تحقيقات زيادي كرد.

مدام قرآن ترجمه به روسي مي‌خواند و مي‌گفت مي‌خواهم با تحقيق و مطالعه مسلمان شوم.

خانواده‌ها چي؟ راضي بودند؟

خوشبختانه خانواده‌ام خيلي به من اعتماد دارند. وقتي با آنها صحبت كردم، گفتند تو مي‌خواهي ازدواج كني و خودت بايد تصميم بگيري. پدر و مادر ليلا هم راضي بودند. وقتي فهميدند ليلا مي‌خواهد مسلمان شود هم خوشحال شدند. گفتند تو راضي و راحت باشي، ما هم خيال‌مان راحت است.

شما كه در بلاروس زندگي نكرده‌ايد؟

نه.

پس چه‌جوري با هم صحبت مي‌كرديد؟

يك‌كم زبان روسي بلد بودم؛ يعني در حد چند جمله كليدي. همان روز اول كه ليلا را ديدم، گفتم بايد فارسي ياد بگيري.

وقتي از طريق اي‌ميل با هم ارتباط داشتيم، بيشتر فارسي مي‌نوشتم. ليلا هم از طريق ديكشنري، جمله‌ها را ترجمه مي‌كرد و جواب مي‌داد.

بعد از 6-5ماه هم كه از طريق اس‌ام‌اس با هم ارتباط داشتيم. ليلا دختر بااستعدادي است؛ بعد از 6-5ماه راه افتاد.

بعد هم شروع كرد به سؤال كردن؛ از احكام دين مي‌پرسيد، از حضرت محمد(ص) مي‌پرسيد و خيلي دوست داشت درباره امام حسين(ع) و واقعه عاشورا بداند.

راستش را بخواهيد زبانش هم با اطلاعات‌اش درباره اسلام بهتر مي‌شد. بعد هم كه به ايران آمد، ديگر فارسي‌اش روان‌تر شد.

حالا ديگر خوب حرف مي‌زند؛ البته اگر آرام و شمرده حرف بزنيم.

برخورد فاميل و آشنايان چطور بود؟

خيلي خوب بود. هيچ مشكلي نداشتيم. همه با روي باز از ليلا استقبال كردند. خوشبختانه ما هيچ مشكلي نداشتيم. همه همكاري كردند؛ البته رفتار ليلا هم در اين برخورد، نقش زيادي داشت؛ ليلا قبول كرده بود كه بايد در يك خانواده و با يك فرهنگ ديگر زندگي كند.

من قبل از ازدواج از همه رسم و رسوم ايراني‌ها گفته بودم. از مراسم خواستگاري، بله برون، نامزدي، عقد، حنابندان و عروسي، از همه چي؛ اينكه مردهاي ايراني خيلي باتعصب هستند و حجاب و پوشش همسرشان خيلي برايشان اهميت دارد.

ليلا هم همه را قبول كرد، خيلي هم دوست داشت روسري سرش كند. خيلي راضي است. هميشه مي‌گويد از وقتي با حجاب و پوشش اسلامي بيرون مي‌روم، احساس امنيت بيشتري مي‌كنم.

او از اينكه زن در دين اسلام جايگاه خوبي دارد، خيلي خوشحال است. هميشه مي‌گويد از اينكه يك زن مسلمان شده‌ام، افتخار مي‌كنم.

كجا مسلمان شد؛ در ايران يا بلاروس؟

وقتي به ايران آمد، رفتيم خدمت امام جمعه بوشهر. رئيس تربيت‌بدني استان هم بودند. از صداوسيما هم آمده بودند؛ همان‌جا شهادتين را گفت.

اسم ليلا را خودش انتخاب كرد يا شما اين اسم را برايش انتخاب كرديد؟

خودش. يك روز گفت مي‌خواهم دنبال اسم فارسي بگردم. يك سايت پيدا كرد كه اسم دختر و پسر ايراني داشت.

به هر اسمي مي‌رسيد، معني‌اش را مي‌پرسيد. بعد هم گفت من ازاسم ليلا خوشم مي‌آيد و مي‌خواهم ليلا صدايم كنيد.

فاميلي را هم خودش انتخاب كرد؛ گفت مي‌خواهم نام خانوادگي‌ام مثل تو باشد. شد ليلا رجبي.

اسم روسي‌اش چه بود؟

تاتسينا ايلوشنكو. هميشه مي‌گويد من به خاطر اسلام، اسم و نام خانوادگي‌ام را هم فراموش كردم.

همسرتان در بلاروس، عضو تيم ملي بوده؟

بله، ليلا نايب‌قهرمان اروپا هم هست. درحال‌حاضر، بيشتر قهرمان‌هاي جهان و المپيك در رشته پرتاب وزنه، اهل بلاروس هستند.

ليلا هم در كشور خودش نفر سوم است. مقام‌هاي كشوري كه زياد دارد. در مسابقات جوانان جهان در جامائيكا هم چهارم شده.

ركوردش چند متر است؟

18 متر و 13 سانت.

در مسابقات قهرماني ايران كه چند روز پيش برگزار شد هم همين ركورد را زد؟

نه. پرتابش 16 متر و 13 سانت بود كه البته با همين پرتاب، ركورد ايران را شكست. ركورد ايران 14 متر است.

ليلا در چند ماه گذشته، تمرين درست و حسابي‌اي نداشت؛ بيشتر درگير كارهاي ويزا و سفر به ايران بود ولي بازهم شروع خوبي داشت. خودش هم راضي بود.

حالا قرار است عضو تيم ملي ايران شود؟

بله. آقاي كريمي- رئيس فدراسيون دووميداني- خيلي زحمت كشيدند. قرار است ليلا براي تيم ملي ايران مسابقه بدهد.

پس قوانين بين‌المللي چه مي‌شود؟ ليلا با پيراهن بلاروس، نايب قهرمان اروپا شده؛ درست است؟

بله ولي «ياف»- فدراسيون جهاني دووميداني – هم قوانين خاصي دارد. ليلا حالا شناسنامه و پاسپورت ايراني دارد و با يك ايراني ازدواج كرده. در اين حالت، مي‌تواند بعد از يك‌سال براي تيم ملي ايران به ميدان برود.

الان 9 ماه است كه ليلا براي هيچ تيمي مسابقه نداده؛فقط حدود 3 ماه ديگر مانده؛ البته فدراسيون دووميداني ايران با فدراسيون بلاروس مكاتبه كرده و فعلا منتظر جواب هستيم.

راستي اين دونده‌بودن شما نقشي هم در انتخاب ليلا داشته؟

نمي‌دانم ولي حتما تاثير داشته. بالاخره من هم دونده هستم. درد همديگر را مي‌فهميم. الان هم با هم تمرين مي‌كنيم. خيلي هم مرا تشويق مي‌كند.

روز مسابقه قهرماني كشور هم در جايگاه تماشاچي‌ها نشسته بود و شما را تشويق مي‌كرد؟

بله. هميشه مرا تشويق مي‌كند. كار دنيا برعكس شده. ليلا اينجا تنهاست؛ به جاي اينكه من از او حمايت كنم، او بزرگ‌ترين حامي من است. در اين مسابقات اخير، من در دوي 400متر سوم شدم.

با اينكه تا دور آخر نفر اول بودم، ولي يكدفعه كم آوردم و سوم شدم. ليلا كلي دلداري‌ام داد؛ مي‌گفت ناراحت نباش؛ تو در چند ماهه گذشته تمرين درست و حسابي نداشته‌اي؛ طبيعي است كه اين مقام را به دست بياوري.

ليلا جان! از بودن در اينجا راضي هستي؟

راضي هستم. بله. راضي هستم.

قبل از اينكه به ايران بيايي كشور ما را مي‌شناختي؟

بله، من خيلي كتاب مي‌خواندم. بايد با شما آشنا مي‌شدم. براي همين خيلي تحقيق كردم. بايد قلبم مطمئن مي‌شد. من بايد مي‌فهميدم به كجا مي‌روم و بايد با چه مردمي زندگي كنم.

چقدر در ايران مي‌ماني؟

يعني چه؟

يعني اينكه برنامه‌ات اين است كه براي هميشه در ايران بماني يا نه، بعد از چند سال به كشورت برمي‌گردي؟

نه مي‌‌خواهم بمانم. شوهرم اينجاست. از اينجا كجا بروم؟ من ايراني شده‌ام ديگر. نمي‌توانم جايي بروم. تا آخر عمرم همين جا مي‌مانم.

چطور راضي شدي با يك مرد خارجي ازدواج كني؟

دوست پيمان خيلي تعريف كرد برايم. من هم از پيمان خوشم آمد. وقتي كه با هم آشنا شديم، ديدم خيلي خوب است. عاشقش شدم و گفتم مسلمان مي‌شوم.

خانواده‌ات راضي بودند؟

بله. راضي بودند.

از اينكه به ايران بيايي چطور؟

بله. من برايشان گفتم كه مي‌خواهم بروم مسلمان بشوم. آنها هم خوشحال بودند. من هم خوشحال هستم. مردم ايران خيلي خوب هستند. شما خيلي مهربانيد. با اينكه مرا نمي‌شناسيد ولي به من لبخند مي‌زنيد.

اين تفاوت فرهنگ‌ها در زندگي زناشويي شما تأثير نمي‌گذارد؟

نه. خب فرهنگ‌ها فرق مي‌كند ولي مشكل درست نمي‌كند. مثلا مردم ايران خيلي راحت قول مي‌دهند.

قبل از اينكه به موضوع فكر كنند، قول مي‌دهند و هيچ‌وقت هم آن كار را انجام نمي‌‌دهند. قبل از اينكه من با پيمان ازدواج كنم، گفتند به خاطر اينكه مسلمان شده‌اي به تو خانه مي‌دهيم ولي ندادند.

من كه به خاطر خانه مسلمان نشدم؛ من با عشق و علاقه به ايران آمدم و فقط به خاطر اينكه دين اسلام دين كاملي بود، مسلمان شدم. من كه خانه نمي‌خواستم، آنها خودشان قول دادند.

من افتخار مي‌كنم كه مسلمان هستم. دينداري خيلي خوب است. زندان‌هاي بلاروس پر است از آدم‌هاي بي‌دين چون وقتي دين نداري، خيلي راحت گناه مي‌كني.

بيشتر جرم‌ها به دليل مستي و الكلي بودن آنهاست. وقتي دين ندارند، مست مي‌كنند و در خيابان آدم مي‌كشند.

خب، من از آنها متنفر بودم و مي‌خواستم ديندار شوم. به خاطر هديه و جايزه كه مسلمان نشده‌‌ام.

دلت براي پدر و مادرت تنگ نمي‌شود؟

تنگ مي‌شود ولي عادت كرده‌ام. من از 14سالگي از خانواده‌ام دور هستم. آنها در يكي از شهرهاي كوچك بلاروس زندگي مي‌كنند. 10سال براي ورزش و درس و تمرين با تيم ملي در مينسك ـ پايتخت بلاروس ـ بودم. بيشتر تلفني با هم صحبت مي‌كرديم.

از اينكه مي‌خواهي با نام ايران در مسابقات بين‌المللي شركت كني، خوشحال هستي؟

بله. من مي‌خواهم زن مسلمان را به مردم دنيا معرفي كنم؛ اينكه زن مسلمان محدود نيست و آن‌طور كه مردم اروپا و آمريكا فكر مي‌كنند، زن مسلمان در خانه فقط بچه‌داري نمي‌كند؛ مي‌تواند در مسابقات بزرگ دنيا شركت كند و مدال بگيرد.

مي‌خواهم با حجاب، بهترين ركورد پرتاب وزنه را به نام ايران ثبت كنم. مي‌خواهم پرچم ايران بالا برود و من با حجاب روي سكو بايستم و خوشحال باشم كه براي كشورم مدال گرفته‌ام.

وضعيت دووميداني دختران ايران را چطور مي‌بيني؟

خوب است،خيلي خوب است؛ تازگي‌ها هم مدال آسيايي گرفته‌ايم. ليلا ابراهيمي مدال گرفته.

مريم طوسي خيلي خوب است. پرنده‌هاي پرش ارتفاع هم در مسابقات چند روز پيش خيلي خوب كار كردند؛ بله، تيم ملي خوبي داريم. 

poparyus@gmail.com

www.masjed-kelisa.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 2:1  توسط پدرآریوس  | 

دو زن مسلمان شده ی اسپانیایی از اسلام می گویند .

دو زن مسلمان شده ی اسپانیایی از اسلام می گویند .

خبرگزاري لاوانگوئاردياي اسپانيا در تيترهاي روز 20 فوريه به گزارشي از دو بانوي اسپانايي مسلمان شده پرداخت .

بانو لائورا دياز 32 ساله و بانو ماري بورس 27 ساله دو زن تازه مسلمان شده ي اسپانيايي از ايالت خود مختار کاتالونيا در مصاحبه با خبرنگاران اظهار داشتند :

ما بر پايه ي اعتقادات خود به دين اسلام روي آورديم و اين مسئله در زندگي شخصي و حرفه‌اي ما تاثير گذار بوده است.

لائورا دياز با بيان اينکه اسلام هرگز برايش محدوديتي ايجاد نکرده مي گويد : اسلام براي من زندگي جديدي است و اطمينان دارم كه زن در دين اسلام تابع نيست.  جوامع مسيحي و يهودي در جهان وجود دارند كه بسيار مرد سالار هستند ، اما در مورد اسلام چشم‌ها بسته شده است.  اسلام زور گويي در مورد مذهب را ممنوع اعلام کرده و من از استقلال کامل برخوردار هستم .

ماري بورس نيز اظهار داشت : اسلام حقوق بسياري براي زن در نظر گرفته و ضمن اينكه تفاوت بين زن و مرد قايل شده، اما هرگز زنان را از حقوقشان محروم نكرده است.

ماري و لائورا مي‌گويند كه اخيرا زنان بسياري وجود دارند كه در ايالت كاتالونيا اسپانيا به اسلام رو آورده‌اند و به اين خاطر تصميم دارند انجمن زنان مسلمان كاتالان را تشكيل دهند.

       

منبع: http://rahemasih.com

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:28  توسط پدرآریوس  | 

تو مثل يوسف درميان برادرانش شده اي!

تو مثل يوسف درميان برادرانش شده اي!
بعد از اتمام جلسه ي سخنراني مسيحي مسلمان شده به نزد او رفتم تا با او صحبت كنم او چنين گفت: علي شيخ هستم كاتوليك بودم در خانواده مسيحي بسيار متدين در شهر بغداد به دنيا آمدم،پدرم از كوچكي به ما مي گفت:در مورد مسلمانها مواظب باشيد و از آنها بترسيد
اسلام در مورد مسيحيت بد ميگويد،مسلمانها ما را نجس مي دانند،گاهي قبل از شروع برنامه ها كه قرآن پخش مي شد پدرم يا صدايش را كم ميكرد يا تلويزيون را خاموش مي كرد،يك روز يكي از رفقاي مسلمان به من گفت برو از مريم بپرس عيسي را از كجا آورده است؟!منظور بدي داشت با خودم فكر كردم هان ديدي پدرت راست مي گفت؛جوان بوديم مي خواستيم برويم اروپا زندگي كنيم،از عراق نمي شد به تركيه آمدم باز هم نشد، ناچار به ايران آمدم و بنا به دلايلي مجبور به سكونت در ايران شدم،روزي با يكي از افراد شيعه وارد بحث شدم،گفتم شما چرا مي گوييد حضرت مريم بدكاره بوده؟گفت اتفاقا تنها زني كه از او در قرآن اسم برده شده،حضرت مريم است،ما در قرآن حتي يك سوره به نامِ حضرت مريم داريم؛متحير شدم ماجراي خودم ورفيقم رابرايش تعريف كردم گفت يا مسلمان نبوده يا وهابي بوده؛گفت قرآن بخوان و خودت ببين تا مطمئن شوي خواندم قرآن را و هر چه جلوتر مي رفتم عقل مي گفت اين دين درست است؛و شيطان مي گفت تو مي فهمي و علماي مسيح نمي فهمند ،خانواده ات را چه مي كني؟! پس از اتمام آخرين سوره از قرآن به مدت سه روز نه خوابيدم نه غذا خوردم در اين عالم نبودم ..
روح از حصار جسم آهنگ پريدن داشت
با هر نفس جاري شدن در عشق ديدن داشت
..من حال خود را بعد از اين ديگر نفهميدم...
از اين جهان نه مي شنيدم من نه مي ديدم
..بي بال و پر در عالمي ديگر رها بودم...
اما نمي دانم نمي دانم كجا بودم
شب سوم خيلي گريه كردم و فردا ظهر در حاليكه نيروي عظيمي در وجودم احساس مي كردم به مسجد رفتم و به روحاني مسجد گفتم مي خواهم نماز بخوانم گفت خب برو بخوان گفتم من مسيحي هستم و مي خواهم مسلمان شوم در چشمانش اشك پيچيد مرا در آغوش گرفت و بوسيد و بالاخره بعد از گفتن شهادتين نماز ظهرم را در مسجد به جماعت خواندم و مسلمان شدم؛
پرسيدم :خانواده چه شد؟گفت:پانزده سال است مسلمان شده ام با من قطع رابطه كرده بودند؛تا اينكه هشت سال پيش كه براي تبليغ به شمالِ عراق رفته بودم پدرم را ديدم با او بسيار صحبت كردم و گفتم نظرت در مورد من چيست ؟گفت تو مثل يوسف در ميان برادرانش شده اي و بسيار برايم عزيزي..دوباره رابطه ها آغاز شد،و در حالي كه مي خنديد ادامه داد:اكنون كه با خانواده ام رابطه دارم آنها دارند سعي ميكنند مرا ازاين ضلالت در بياورند
گفتم يك كتاب به من معرفي كنيد كتابي كه خيلي روتون تاثير گذاشته باشه تا بخونم؛تبسمي كرد و گفت:خواهرم قرآن بخوان
وبلاگ لبيک

 http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:55  توسط پدرآریوس  | 

على وياچسلاو پولوسين سرگييويچ

على وياچسلاو پولوسين سرگييويچ

على وياچسلاو پولوسين سرگييويچ در سال 1956 در روسيه متولد شد در سال 1979 دانشكده فلسفه و در سال 1984 مدرسه روحانى مسكو را به پايان رساند و در موضع (( كليساى ارتدوكس روسيه و دولت در اتحاد شوروى در سال هاى 1991 - 1971)) از تز دكتراى خود دفعا كرد. در سال 1995 از انجام وظايف كشيشى كناره گرفت و در مصاحبه با مجله مسلمانان (شماره 2،3 ماه مه - ژوئن 1999) به طور رسمى خود را مسلمان ناميد : من خود را پيرو قرآن مقدس و پيغمبر محمد (ص) مى دانم. و به غير از خداى واحد و يگانه الله خداى ديگرى وجود ندارد و محمد (ص) فرستاده اوست. در فوريه 1999 از تز ديگر خود در موضوع (( دياليكتيك افسانه و اسطوه شناسى )) دفاع كرد.

 

منبع: http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:48  توسط پدرآریوس  | 

عبدالواحد يحيى (رنه گنون)

عبدالواحد يحيى (رنه گنون)

عبدالواحد يحيى در پانزدهم نوامبر 1886 در شهر بلوئيس فرانسه به دنيا آمد. پدران او كاتوليك و فرانسوى بودند. تحصيلات ابتدايى را نزد خاله خود كه معلم بود گذراند و آموزش متوسطه را نيز در مدرسه اى دينى به انجام رساند در سال 1902 م به عنوان دانشجوى بلاغت شروع به تحصيل كرد. امّا در سال 1903 م تصميم گرفت در رشته فلسفه ادامه تحصيل دهد و در همان سال موفق شد گواهينامه فلسفه و ادبيات را اخذ كند.

او به علت بيمارى از رشته رياضى انصراف داده و به تحقيق در نظرات مكتب روح گرايان جديد متمايل شد و توسط يكى از دوستانش با رهبران يك جمعيت سرّى كه با علوم باطنى و پنهان مشغول بودند آشنا شد در سال 1908 م دبير كنگريه فراماسونرى و روح گرايى شد و توسط عالم مالكى و شيخ الازهر در سال 1912 م به اسلام گرديد.

سر انجام در هفتم ژانويه 1951 م از دنيا رفت. روز بعد بر اساس وصيت وى در مسجد سيدنا حسين (ع) بر جازه اش نماز خواندند و آنگاه پيكرش را در حومه كوه مقدم در گورستان درّ اسه به خاك سپردند.

منبع: http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:48  توسط پدرآریوس  | 

دکتر شمس الدين واسيلينوف

 در سال 1962 در شهر صوفيا پايتخت بلغارستان به‌دنيا آمد و در سال 1989 از دانشگاه صوفيا در رشته زبان عربي در مقطع فوق ليسانس فارغ‌التحصيل شده سپس در دانشگاه صوفيا و دانشسراي عالي اسلامي به‌مدت 10 سال مشغول به تدريس زبان عربي گرديد و از سال 1999 ميلادى در دانشگاه مرمره استانبول در رشته تصوف و عرفان در مقطع دكتري به تحصيلات ادامه داد.

در سال 1992 مؤسسه خيريه مولانا جلال‌الدين رومي را با هدف نشر فرهنگ اسلامي به‌ويژه عرفان اسلامي و گفتگوي بين اسلام و ديگر اديان تأسيس كرد و در زمينه ترجمه كتب اسلامي تاكنون صحيفه سجاديه، دعاي كميل علي (ع) و تاريخ فلسفه هانري كربن را به زبان بلغارى به اتمام رساند و نيز ترجمه قرآن كريم به زبان بلغاري را تصحيح نمود.

وى به زبانهاي عربي، فارسي، تركي، انگليسى، فرانسوى، اسپانيولى، روسي و بلغارى آشنايي و تسلط دارد.

او از كودكي به مسائل ديني همت گماشت و در حين تحصيل در دانشگاه صوفيه مطالعه قرآن كريم را آغاز كرد و اين امر تا مدت سه سال ادامه داشت تا اينكه در سال 1989 به دين مبين اسلام مشرف شد و به يقين كامل رسيد.

وى خود در اين باره مى گويد: يقين دارم كه عنايت پيامبر اكرم (ص) و حضرت علي (ع) در پيدايش اين اعتقاد در من مؤثر بود. معتقدم كه ميراث اسلامي غني و گرانبهاست و اين گنجي بزرگ است و بر ماست كه از آنها درس بگيريم و اسرار پنهان آنها را كشف كنيم.

منبع: http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:48  توسط پدرآریوس  | 

دكتر محمد (گرى) لگنهاوزن

دكتر محمد (گرى) لگنهاوزن در سال (1953م) در يك خانواده مذهبى (كاتوليك) در شهر نيويورك متولد شد و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان كاتوليك گذراند. وى در دانشگاه ايالت نيويورك و پس از آن، در دانشگاه رايس، در رشته فلسفه به تحصيل پرداخت و موفق به اخذ مدرك دكترا شد. او هنگام تدريس در دانشگاه تگزاس جنوبى با دانشجويان مسلمان آشنا شد و بعد از تحقيق درباره اسلام، كه تقريباً سه سال به طول انجاميد، به آيين اسلام و مذهب تشيع گرويد و انجمن دانشجويان مسلمان را در آن دانشگاه تشكيل داد.
وى درباره اسلام چنين مى گويد: ببينيد وقتى من به اسلام و تشيع نگاه كردم اين طور نبود كه پاسخ تمامى سؤالاتم را در آنجا پيدا كردم. آن چيزى كه در اسلام بيش‏تر از همه براى من جاذبه داشت، اين بود كه چقدر اين دين از اين نوع سؤالاتى كه من در ذهن داشتم، استقبال مى‏كرد. من به راحتى مى‏توانستم افراد ديگرى را در اين دين بيابم كه با اين مسائل درگير بودند و تحقيقاتشان در راستاى پاسخ به همين سؤالات بود. اين ويژگى يك احساس برادرى در من ايجاد مى‏كرد. من در اسلام با اين مسئله روبرو نشدم كه كسى بگويد اشكال شما اين و جوابش هم اين است. اصلاً اين طور نبود. براى مثال من سؤال مى‏كردم كه از عدالت چه مى‏فهميد؟ بعضى از مسلمانان مى‏گفتند: در روايت داريم كه امام على‏(ع) فرمودند: «عدالت بدان معناست كه هر چيزى در جاى خودش باشد» من سؤال مى‏كردم كه خوب اين جمله يعنى چه؟ اصلاً جاى هر چيز كجاست؟ و.... آنها پاسخ مى‏دادند كه ما هم مى‏خواهيم بفهميم كه اين حديث به چه معنايى است؟ و چه ايده‏اى را مى‏توان از آن استخراج كرد. من فكر كردم كه اين روش تحقيقى خيلى خوبى است. يك نوع چارچوب كلى وجود دارد و محقيقين به دنبال پركردن اين چارچوب هستند. آن چيزى كه براى من در اسلام جاذبه داشت، آن بود كه دعوت به تحقيقات بيش‏تر در تعاليم اين دين وجود داشت و در اين راه جواب آماده و حاضرى از قبل وجود نداشت. در مورد دين مسيحى، تجربه من اين بود كه چنين حالتى وجود نداشت و مسيحيت به سؤال‏ها اصلاً جهت نمى‏داد. آن‏هايى كه سنتى بودند مى‏گفتند كه جواب اين سؤال‏ها داده شده و اين پاسخ‏ها خيلى مشخص و روشن است. اما وقتى كه با بچه‏هاى مسلمان بحث مى‏كردم، مى‏ديدم كه اين‏جا يك جهتى وجود دارد. آنها با بررسى روايات جهت پيدا مى‏كردند و به همين جهت مى‏ديدم كه با بررسى بيش‏تر مسائل به پاسخ‏هاى روشن‏ترى مى‏رسند.


http://www.al-shia.com/html/far/4khavar/moshref/legenhausen.htm

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:47  توسط پدرآریوس  | 

خانم ايوادو ويتراى ميروويچ

خانم ايوادو ويتراى ميروويچ

پدر پروفسور ميروويچ از اشراف زادگان فرانسه و مادر او اصالتاً اسكاتلندى است وى موفق به اخذ ليسانس حقوق و سپس دكتراى ادبيات از دانشگاه سوربن شده و رساله ى دكتراى او در باره (( جلال الدين رومى و روابط روحانيت و شعر در جهان اسلام )) بوده است. ايشان در سال 1963 به اسلام گرويدند و از موقعيت شايسته اى در محافل دانشگاهى فرانسه و به طور كلى در سطح غرب برخوردار بود. آشنايى نزديك جهان اسلام نامبرده از هنگامى است كه ى در فواصل سالهاى 1973 - 1969 به تدريس در دانشگاه الازهر پرداخت و سخنرانى هايى نيز در اغلب كشورهاى عربى از جمله كويت در سال 1971 ايراد نمود.

استاد ميروويچ در باره نخستين آشنايى خود با اسلام و مسلمان شدنش از طريق كتاب هاى اقبال لاهورى خصوصا كتاب (( تجديد ساختار تفكر دينى در اسلام )) و تأثير فلسفه پس از مدتها جست و جو و ناكامى در اديان مختلف گمشده خود را در اين فلسفه يافتم چرا كه نگرشى شمولى به جهان و بشريت داشت و اين ويژگى فلسفه اقبال و ماهيت جهان شمولى آن است ..... ماهيت اسلام به تدريج برايم به عنوان حقيقت نخستين مجسم گرديد و موجب شد تا پس از سه الى چهار سال فراگيرى زبان فارسي، شناخت اسلامى ام افزيش يابد.

از آثار او مى توان كتاب "چهره ديگر اسلام" را نام برد

 

منبع: http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:46  توسط پدرآریوس  | 

فلورز

فلورز

اين مرد بزرگ كه دين اسلام و مذهب شيعه را پذيرفته است مى گويد: عاملى كه مرا به ترك دين غربى خودم يعنى ارتدوكس و پذيرفتن يك دين شرقى يعنى اسلام فراخواند، زاييده عواطف و احساسات نبوده بلكه نتيجه مراجعات تفصيلى ، تفكر عميق و اجابت نيايش ها و مطالباتم از جانب خداوند بوده است. من از آن دست جوانانى كه در آرزوها و عوالم خيالات و اوهام زندگى مى كنند نبوده ام بلكه با گذراندن دنيايى از تجربه به سن كهولت رسيده ام و بعد از انتصابم به مقام كشيشى مشاغل مربوط به كليسا را رها كرده و وقتم را به مراجعه بيماران و معالجه ايشان گذراندم و در اين دوره هم فرصتى براى وقوف بر اعمال فرقه ارتودوكس و ساير فرقه ها داشتم كه با كمال تاسف غير از ريا و عقائيد خرافى محض چيزى نديدم . بنابراين، توسعه دين اسلام و صحت طبيعى و واقعى روش مسلمانان اثر نهائى خود را براى تصميم جازم من بر پذيرفتن اين دين گذاشت و من مصمم شدم كه تمام عاداتم به دين مسيحيت غربى را قطع كنم و اكنون تنها هدفى كه در زندگى مرا به خود متوجه كرده است، توفيق يافتن بر خدمت رسانى در راه خداوند يكتا كه مرا به ايمان موفق كرد بوده،و آرزويم سعى وافر در راه اسلام و مسلمانان به كمك الهى است. مرا خدمت گزارى كوچك در راه هدف پاك و بلند برادرى انسان ها در سايه ايمان به خداوند تعالى و در خدمت بشريت و زندگى اجتماعى بودن ، به حساب آوريد . من اينجا اعلام مى كنم كه در اين كارم هيچ اكراهى و يا نفوذى و يا فشار خارجى وجود نداشته و اين تصميم در كمال آزادى و اراده شخصى من بوده است. او قبل از اين كه به اسلام بپيوندد كشيش بوده است و پس از گرويدن به اسلام كتابى نگاشته و به رئيس سازمان شيعه اماميه در لندن جناب سيد مهدى خراسانى ارسال مى دارد .

 

منبع: http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:45  توسط پدرآریوس  | 

لرد هدلى:

لرد هدلى:

يكى از شخصيتهاى برجسته انگليسى است كه اسلام آوردنش مورد توجه تمام محافل علمى و روشنفكر قرار گرفت.

 

مخبر روزنامه ديلى ميل لندن بااو تماس گرفت و علت مسلمان شدنش را ازوى پرسيد. لرد در پاسخ گفت: بيش از هر چيز ابراز دشمنى كيش مسيحى نسبت به ساير مذاهب مسبب تغيير آئين من شده است. شما هرگز از يك نفر مسلمان نمى شنويد كه چيزى را كه مسيحيان در باره اديان ديگر مى گويند، او هم در باره ساير مذاهب بگويد البته ممكن است كه آنها از اينكه ديگران مسلمان نيستند خيلى غمگين باشند. پاكى و سادگى دين اسلام و آلوده نبودن آن به مطالب سرّى و سحرآميز و حقيقت روشن آن سبب شد كه به طرف اسلام بروم. مهربانى و صداقت مسلمانان نيز خيلى بيشتر از چيزهايى است كه در اين باره ميان مسيحيان ديده ام يك نفر مسيحى معمولى ممكن است روز يكشنبه اعمال مذهبى را به عنوان يك عادتِ قابل احترام بجا آورد. اما همين كه يكشنبه تمام شد. مذهب را تا هفته ديگر كنار مى گذارد اما بر عكس مسلمانان هيچ تفاوتى بين يكشنبه و سايرروزهاى نمى گذارند و دائم در فكر اين هستند كه براى خدمت در راه خدا چه كارى انجام دهند.

 

منبع: http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:44  توسط پدرآریوس  | 

خانم مارگرت ماركوس ( مريم جميله ):

 

خانم مارگرت ماركوس تحصيل كرده در دانشگاه نيويورك كه بعد از مسلمان شدنش نام مريم جميله بر خود نهاد مى گويد: در حين تحصيل مريض شدم و مدت دو سال در بيمارستان بسترى شدم، در آنجا بود كه نذر كردم خوب شوم تا زودتر به اسلام و مسلمانان ملحق شوم. بيمارى من به طور غير منتظره بهبودى يافت و پس از مرخصى از بيمارستان در شهر نيويورك در به در به دنبال پيدا كردن مسلمانى به جستجو پرداختم و با شريف ترين افراد مسلمان بر خوردكردم و با كمال افتخار اسلام آوردم.

 

از آثار او مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:

 

 

1 ـ نقش اسلام در برابر غرب

2 ـ منشور نهضت اسلام

3 ـ اسلام و غرض و زريهاى خاورشناسان

4 ـ اسلام و مدرنيسم

5 ـ اسلام در تئورى و عمل

6 ـ اسلام در بارابر اهل كتاب ( يهودى، مسيحى، زرتشتى و صابئين ) در گذشته و حال

7 ـ احمد خليل ( شرح حال يك پناهنده عرب فلسطين )

8 ـ اسلام، مورد حمله از خارج و داخل

9 ـ تمدن غرب بالذات محكوم است

10ـ جاذبه اسلام.

 

منبع:  http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:44  توسط پدرآریوس  | 

محمد مارمادوك پيكتال:

 

محمد مارمادوك پيكتال ازنقطه نظرادبى يك مرد معروف وممتاز وداراى آثار گرانبهاى ادبى است وى سال‌هاى متمادى در شرق زندگى كرده ودرجريان كار خود ودرمسير زندگى به خدمت نظام حيدر آباد درآمد، او يك فرد مسلمان دانشمند وروشن فكر است تا چند سال پيش حاكم ايالت مسلمان نشين هندوستان بود .

او از جمله مترجمين قرآن به زبان انگليسى است ودر ترجمه سعى نموده الفاظى را كه سزاوار احترام است به كار برد . ترجمه قرآن او يكى از بهترين ترجمه ها محسوب مى شود .

اومى گويد : غرض وهدف من در ترجمه قرآن آشنا كردن خوانندگان انگليسى زبان به اين مسئله است كه مسلمانان جهان چه اعتقادى به معناى كلمات قرآن دارند وهمچنين نماياندن طبيعت واهميت قرآن است ، نه به اصطلاح نا زيبا ونا رسا ، بلكه به طريق ايجاز واختصار به طور كلى ووافى تا نيازمندىهاى يك فرد مسلمان انگليسى زبان را كفايت كند .

 

منبع:  http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:43  توسط پدرآریوس  | 

پروفسور خالد بلانكين شيپ:

 

پروفسور خالد بلانكين شيپ تا سال (1973م) عضو كليساى پروتستان در آمريكا بود و در اين سال به دين مبين اسلام مشرف شد وى در سال (1983م) فوق ليسانس خود را در رشته تاريخ اسلامى از دانشگاه قاهره دريافت كرد و در سال (1988م) توانست در رشته تاريخ كه يكى از رشته هاى خاورشناسى است از دانشگاه واشنگتن نائل به درجه پرفسورى PH.D شود .

او در بخش اديان دانشگاه تمپل آمريكا عضو افتخارى بوده و به همراه پروفسور محمود ايوب كه سمت استادى در آن دانشگاه دارد دپارتمانى را با نام اديان شناسى تأسيس نموده اند كه در زمينه حديث، فقه، تاريخ، سيره پيامبران براى دانشجويان تدريس مىكنند .

او درباره اسلام مى گويد: گسترش اسلام بسيار مهم است ، زيرا اسلام دينى است که رستگارى ديگران را نيز مى خواهد .

 

منبع:  http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:42  توسط پدرآریوس  | 

آنتونيو دو ژزو

 

(نيمه دوم قرن هفدهم و نيمه اول قرن هيجدهم ميلادى)

نام آنتونيو دو ژزو كشيش ‏پرتغالى‏الاصل وعلاقه‌مند به فرهنگ شرقى، هر چند در زمره مستشرقان رسمى ثبت نشده‏ است، ولى وى شرق‏شناسى بود كه در عين علاقه به مسائل مربوط به شرق، به قصد تبليغ ‏دين مسيح در دوره صفويه به ايران آمد و پس از مدتى به اسلام گرويد و به على قلى ‏جديدالاسلام تغيير نام داد. او كتاب هايى در رد مسيحيت و تورات نوشت و از اعتقادات شيعى ‏دفاع نمود. وى كتاب هدايه الضالين و تقويه المؤمنين را درتبيين اعتقادات شيعى نوشت و در چهار بخش تنظيم كرد:

1ـ رد اصول دين مسيحيت و اثبات اصول اسلام

2ـ رد فروع دين نصارا و اثبات فروع اسلام

3ـ اثبات پيامبرى و خاتميت

4ـ اثبات امامت و مهدويت

وى رئيس پيشين دير آگوستين اصفهان بود وزندگانى وى بيشتر در روزگار شاه ‏سلطان حسين صفوى (1105ـ1135هـ.ش) سپرى شد.

 

منبع:  http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:42  توسط پدرآریوس  | 

هانرى كربن Henri Corbin

هانرى كربن Henri Corbin

پروفسور هانرى كربن شرق شناس مشهور فرانسوى از جمله اروپائيانى است كه در طى زندگى خود با حكمت شرقى آشنا شد، و به دنبال مطالعات و تحقيقات چند ساله خود به اسلام و ائمه اطهار(عليهم السلام ) تمايل قلبى و يقين عينى و عقلانى پيدا كرد. وى پس از چندى كه با حكمت اشراق سهروردى آشنا شد توجه ويژه اى به ايران شيعى پيدا نمود چنان كه از غرب و هاديگر و استاد خود لويى ماسينيون دور شد . هانرى كربن در سال 1945 به ايران آمد، او به علت علاقه وافر خود به حكمت و عرفان ايرانى به تأسيس بخش ايرانشناسى فرانسه در مركز انجمن ايران و فرانسه پرداخت، هدف وى از ايجاد چنين مركزى انتقال ميراث عرفانى ايرانى به تمام علاقه مندان در غرب بود، وى در طى سالهايى كه در ايران به سر مى برد با انديشمندان شيعه به بحث و تبادل آراء و نظرات پرداخت و در 1324 هـ ش به دين مبين اسلام گرويده، شيعه اثنى عشرى را پذيرفته و از جمله نجات يافتگان شد.

 

منبع:  http://www.al-shia.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:41  توسط پدرآریوس  | 

داستان اسلام آوردن خانم هاجره شيخ از زبان خودش

براي مدتي سرگردان بودم، داستان اسلام آوردن خانم هاجره شيخ از زبان خودش

توضيح:

مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده است. برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي كنم.

با خانم سوزان دي پاس در مسجد «تيميه» (1) در يك مراسم عقد آشنا شدم. او به عنوان يك پرستار در «يو اس ال» كار مي كرد. او زندگي گذشته اش را ترك كرده بود تا در دين اسلام زندگي آرام و لذت بخشي داشته باشد. اما متاسفانه از سوي يك سري افراد به اصطلاح مسلمان كه به طور درست دنباله رو ارزشهاي اسلامي نبودند، مورد بي مهري قرار گرفته بود. اما الحمدلله گروهي ديگر او را در راه دين حمايت مي كردند. آنان او را با عمل درست با اسلام و مسلمانان واقعي آشنا كردند و اكنون ازدواج كرده است و صاحب دختري زيبا بنام رابعه و همسري دوست داشتني باشد.

او نه تنها از نظر عملي يك مسلمان به تمام معنا است بلكه الگوي كاملي براي خانواده اش نيز مي باشد. برادرزاده اش كه 22 سال سن دارد و در دانشگاه «بركلي» (2) مشغول به تحصيل است به تازگي به دين اسلام گرويده است. اسم اين برادرزاده اش «حسن» است.

در سال 1994 بعد از مطالعه قرآن و آشنايي با افراد مخلص و متواضع كه قبلا هرگز نديده بودم مسلمان شدم. قبلا چيزهايي در مورد مسلمانان مي دانستم اما تحت تاثير آنها قرار نگرفته بودم. زيرا آنها فقط به صورت اسمي و ظاهري مسلمان بودند و از نظر عملي چيزي از اسلام نمي دانستند و من هيچ چيز در مورد اسلام از آنها نفهميدند و اين ناآگاهي از اسلام ادامه داشت تا اينكه قرآن و سيره رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را مطالعه كردم. احساس كردم كه بايد تغييري در زندگي ايجاد كنم. دچار سر در گمي شده بودم. زيرا مي دانستم خداوند خود مي داند كه چه كسي را چگونه هدايت كند. خيلي افتخار مي كنم و بر خود مي بالم كه اسلام را پذيرفته ام. هر چند كه پذيرفتن دين اسلام يكسري مسؤوليت ها را به همراه دارد اما منافع آن غير قابل شمارش است.

پدرم اهل فرانسه و مادرم ايتاليايي است و خودم بزرگ شده شهر «بوستون» (3) هستم. البته قبل از دين اسلام مسيحي بودم. مادرم خيلي زن معنوي گرايي است هر چند كه خيلي به دستورات مذهب كاتوليك پايبند نيست. او هميشه معتقد بود كه پروردگار او را مي بيند و با او هم گفتگو مي كند. البته هيچ گاه به ما نمي گفت و خود نيز معتقد نبود كه حضرت عيسي خداست.

روح مقدس يك موضوع نامشخصي براي من بود (در مقابل مفهوم تثليث پدر، پسر، و روح القدس) و من جواب درستي در باره اين موضوع از هيچ مسيحي دريافت نكردم. آيا روح مقدس (روح القدس) همان خداست؟ حتي در زمان بچگي ام نمي توانستم بفهمم چرا ما بايد براي همه اينها نماز بخوانيم. چرا فقط براي خدا نماز نخوانيم؟ پدرم كاتوليك است اما زياد پايبند به آن نيست و ما درباره اين موضوعات زياد با هم صحبت نمي كنيم. بيشتر به موضوعات تجارت، ورزش و آب و هوا علاقمند است. من براي پدرم دعا مي كنم كه روزي او نيز در اين راه گام بردارد. خواهرم يك «لوترن» (4) متعصب است. پسر بزرگش مسلمان شده است هرچند كه من تاثيري در مسلمان شدن او نداشتم و او فقط خودش با مطالعه مذاهب دنيا در دانشگاه بركلي، به اسلام روي آورده است. خيلي به او افتخار مي كنم زيرا من يك حامي از خانواده اي ديگر يافته ام. اسلام يك مفهوم بيگانه و غريبي در اين كشور است.

متاسفانه رسانه هاي گروهي با ديد بدي به اسلام و مسلمانان نگاه مي كنند؛ بسياري از مردم آمريكا در مورد دين اسلام نظري ندارند و زماني كه مي دانند من مسلمان هستم بسيار تعجب مي كنند. هرچند كه تقريبا هشت مليون مسلمان در اين كشور زندگي مي كنند. من متوجه شده ام كه اين مسلمانان بر خلاف نظر عموم به جاي اينكه متعصب باشند، بسيار كنجكاو هستند.

مي دانم كه اسلام مرا به شخص بهتري تبديل كرده است ديگر خيلي خودپسند نيستم بلكه به حال خودم بسيار دلسوزي مي كنم. فقط به اطراف نگاه مي كنم و مي فهمم كه واقعا چقدر خوشبخت هستم. مي دانم كه خداوند از تمام افكار و اعمال من باخبر است. (چه خوب و چه بد) و من هم طبق دستورات او اين راه را طي مي كنم. درك مي كنم كه كمك به ديگران و سبك كردن بار ديگران بسيار لذت بخش است.

اكنون 37 سال دارم و سعي مي كنم هر روزم بهتر از ديروزم باشد. احساس مي كنم وقت زيادي از عمرم را تلف كرده ام. قبل از رفتن از اين دنيا به دنياي ديگر كارهاي زيادي بايد انجام داد و اميدوارم به بهشت وارد شوم. پرستار هستم و مي دانم كه در زندگي بعضي از مريض ها تاثير داشته ام. همچنين به دوستانم در مورد كارهاي پزشكي كمك مي كنم. معماري هم بلدم هرچند كه در ابتدا آن را كاري بيهوده مي دانستم اما از نظر اسلامي متوجه شدم كه راهي براي كمك به مردم يافته ام.

مهمترين چيزي كه از اسلام به من رسيده است آرامش دروني است. ديگر نگران آينده و موقعيتهاي آن نيستم. مي دانم كه خداوند بر گذشته و آينده من عالم است. و من بايد زندگي كنم و خداوند مهربان است و بيشتر از وسعت و توانايي ام از من كار نمي خواهد. هر روز خداوند را شكر مي كنم كه مرا به دين اسلام هدايت كرده است. سلام و درود خداوند بر تمام كساني كه اين داستان را مي خوانند.

به نقل از «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم با همكاري بتي باوتمن ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي ـ نشر احسان 1381


--------------------------------------------------------------------------------

(1)- Taymiyah

(2)- Berkeley

(3)- Boston

(4)- Lutheran
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:4  توسط پدرآریوس  | 

داستان اسلام آوردن خانم سندي وبر مبلغ مسيحي

داستان اسلام آوردن خانم سندي وبر مبلغ مسيحي

سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند و كسي را كه مي خواهد به او نزديك شود دوست دارد. الله اكبر!

اولين آشنايي من با دين اسلام در سال 1982 بود. زماني كه در كنيا معلم بودم. معلم يك مدرسه ديني مسيحيت در دويست و پنجاه مايلي غرب «نايروبي» بودم. اغلب به نايروبي سفر مي كنم تا دوستاني را كه در آنجا هستند ملاقات كنم و تفريحي هم كرده باشم. در آن هنگام در «نايروبي» بود كه متوجه گروهي از مردم شدم كه در اجتماعات مختلف گرد هم مي آمدند. اين افراد به نظر من زندگي خوبي داشتند. خيلي پايبند اصول خانواده بودند. هيچ وقت الكل و مواد مسكر ديگر نمي نوشيدند. به بزرگترها احترام مي گذاشتند و به همديگر كمك مي كردند. بعد از طريق يكي از دوستانم متوجه شدم اين افراد مسلمان هستند.

در سال 1983 به آمريكا برگشتم. چهار سال بعد احساس كردم كه بايد مذهبم را تغيير دهم زيرا احساس مي كردم اينجا در آمريكا در مسيحيت اشتباهاتي وجود دارد و مذهب كاتوليك نمي توانست جوابگوي پرسشهاي من باشد. مردم سرد و بي خيال بودند. در جشنها هميشه الكل و مواد مصرف مي كردند. اصلا ازدواج كردن مساله نبود زيرا تو مي توانستي با هر كس قرار بگذاري و با او باشي. مردم بيشتر به آرايش كردن، مد جديد لباس و مد جديد مو مي پرداختند.

در ماه آوريل 1987 تصميم گرفتم كه به طور جدي تغيير مذهب بدهم. مردمي را كه در نايروبي ديده بودم، به خاطر آوردم. در آن هنگام كه در شيكاگو زندگي مي كردم، مسجدي يافتم. كتابهايي در مورد اسلام پيدا كردم و دو هفته بعد شهادتين را بر زبان آوردم و مسلمان شدم. همه اين موارد فقط از جانب خودم بود و با هيچ مسلماني هم دوست نبودم و خداوند بر همه چيز آگاه است.

در سال 1987 مسلمان شدم و خانواده مخالفتي نشان ندادند. هرچند كه بعد از پوشيدن حجاب تعدادي از دوستانم را از دست دادم. متوجه شدم كه اسلام زندگي انسان را بهبود مي بخشد بويژه وقتي كه انسان در روز، پنج مرتبه نماز مي خواند و اين يك زنگ تفريحي است براي دوري از كارهاي روزمره و اينكه به جنبه روحي خود نيز بپردازيد. اكنون در مدرسه اسلامي «پاساداناي كاليفرنيا» كه «نيوهاريزن» نام دارد، كار مي كنم و عصرها به دانشكده حقوق مي روم. صاحب دو بچه هستم يكي هشت سال و ديگري پنج سال سن دارد.



برگرفته از «اينك اسلام از غرب طلوع مي كند» نوشته: بانو مظفر حليم ترجمه عبدالعزيز ويسي « نشر احسان»

منبع: http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:3  توسط پدرآریوس  | 

دست معجزه‏گر/ مصاحبه با خانم زهرا احسن از کشور روماني

دست معجزه‏گر/ مصاحبه با خانم زهرا احسن از کشور روماني

پديدآورنده:پريسا خدابخش لاله‏لو آنچه در پي مي‏آيد حاصل مصاحبه کوتاهي است‏با خانم زهرا احسن از کشور روماني که به همراه همسرش در رشته دندانپزشکي دانشگاه تهران به تحصيل اشتغال دارند. خانم احسن نه شخصيت معروفي است و نه نويسنده‏ي صاحب سبک. لکن انساني است جستجوگر

که در کشورهاي تحت‏سيطره حکومت کمونيستي به دنيا آمده و از فطرت انساني خويش دور افتاده است. با اين وجود به لطف الهي ذهن جستجوگر و قلب حساس او در تلاشي چشمگير راه خود را به سوي نور و حقانيت جاودان اسلام باز مي‏کند. او مي‏تواند نمونه جواناني باشد که تار و پود سلطه ماديگري را از هم گسسته و در مسير وصول به معرفت‏حقيقي قرار گرفته‏اند. او در اين مصاحبه طرحي از زندگي خويش را ارائه مي‏کند، به همين دليل پرسشهاي بعمل آمده از ايشان حذف و سخنان شنيدني وي با ويرايش جزيي به نظر خوانندگان گرامي مي‏رسد.

. . . شش سال است که مسلمان شده‏ام. مسلمان شدن آسان است ولي حفظ کردن آن و عمل کردن به آن دشوار است. راه طولاني است. من در کشوري کمونيستي به دنيا آمدم وبزرگ شدم. وقتي حدود 12 ساله بودم احساس فشاري روحي و رواني مي‏کردم. مي‏خواستم درباره خداوند بدانم. متاسفانه کسي نبود که به من پاسخ درستي بدهد. به چراها و پرسشهاي من، پرسشهايي که همه انسانها هنگام رشد خود دارند جوابي داده نمي‏شد. از مسيحيت پاسخي نگرفتم و به ناچار به کتابهاي مختلف پناه بردم و کم کم که بزرگتر شدم به اديان شرقي علاقه پيدا کردم و منجمله درباره اديان هندي مطالعه کردم. ولي افسردگي من از بين نمي‏رفت. همچنان مطالعه مي‏کردم تا وارد دانشگاه شدم. آنجا با مسلمانان آشنا شدم و بدين‏گونه در دنياي جديدي به رويم باز شد. بعد از مسلمان شدن با همسرم که سيد است و از مناطق شمال هند - الله آباد کشمير - است ازدواج کردم. وقتي جنگ بوسني شروع شد همسرم در جنگ شرکت کرد و بعد از آن دو سال در کرواسي به تحصيل ادامه داديم و سپس عازم ايران شديم.

خانواده من با مسلمان شدن من مخالف بودند. اين را مي‏دانستم. به همين دليل از آنها اجازه نگرفتم. لذا مشکلات زيادي برايم پيش آمد. رفتار پدر و مادرم بسيار خشن بود. در فرهنگ کمونيستي رابطه عاطفي ميان پدر و مادر و فرزندان وجود ندارد. تا به دنيا آمدن دخترم با من هيچ خوب نبودند ولي پس از آن رابطه ميان ما بهتر شد. من در هر جاي جهان باشم به ديدن آنها مي‏روم. من به آنها قول داده‏ام که به ديدارشان بروم. ولي آنها از دست من ناراحت‏بودند تا آنجا که پدرم سکته قلبي کرد و مادرم دچار نارحتي کليوي شد. آنها مي‏گفتند من چون مسلمان شدم بدبخت‏شدم و عقب رفتم. با اين وجود من از يافته خود دست‏برنمي‏داشتم و مقاومت مي‏کردم زيرا من امنيت روحي خود را پيدا کرده بودم. هميشه چيزي وجود مرا تکان مي‏داد و از درون مرا صدا مي‏زد. شايد بگوييم وجدان بود. کسي مرا فرا مي‏خواند. احساس مي‏کردم يک نفر نيستم. وقتي در جواني اين را به کسي مي‏گفتم به من مي‏خنديد و مي‏گفت ديوانه شده‏اي. ولي من هر کاري مي‏خواستم بکنم او مرا صدا مي‏زد. اگر به نداي او گوش نمي‏دادم دچار شکست مي‏شدم.

حالا خدا را شکر مي‏کنم که آرامش پيدا کرده‏ام. البته من هيچ شايستگي شيعه شدن را نداشتم. اول هم با يک مسلمان سني آشنا شدم که اهل سوريه بود ولي از اسلام حرف چنداني نزد تا اينکه با همسرم و با شيعيان لبنان آشنا شدم. حالا مسلمان شيعه شده‏ام و از اعتقاد خود دست‏بر نمي‏دارم.

وقتي دخترم به دنيا آمد مي‏خواستم براي او نامي انتخاب کنم که مرا به ياد اسلام بيندازد. چون او در روز تولد حضرت امام حسن عليه‏السلام به دنيا آمد اسم او را زينب گذاشتم تا هم به ياد اسلام باشم و هم به ياد خواهر امام حسن عليه السلام .

بايد اضافه کنم رشد اسلام در بلوک شرق تا حدود زيادي مديون رهبري امام خميني است. زماني که من مسلمان شدم بيشتر به دنبال دانستن بودم ولي بعد از اينکه ناخت‏بيشتري پيدا کردم فهميدم اگر امام خميني نبود اسلام امروز نبود. اگر امام خميني نبود حتي آنهايي که شيعه هستند مانند مسلمانان لبنان و عراق آن طور که امروز بيدار هستند، بيدار نبودند. امام خميني به اسلام جان تازه‏اي بخشيد. وجود امام خميني باعث‏شد خيليها مسلمان شوند و مسلمانان جراتي پيدا کردند که بگويند مسلمانند. مسلمانان چنين جرئتي نداشتند. من خود در آن اوايل اين موضوع را ابراز نمي‏کردم تا اينکه با شيعيان لبنان آشنا شدم. آنها از همه بيشتر جرئت داشتند و حتي عکس بزرگ امام خميني را در اتاق خود داشتند و از هيچ تهديدي نمي‏هراسيدند. در واقع امام خميني براي مسلمانان روحيه و شهامت‏به ارمغان آوردند. من اولين بار وقتي 9 ساله بودم تصوير امام خميني را از تلويزيون ديدم. البته تلويزيون از امام و ا يران چيز زيادي نمي‏گفت، فقط در بخش اخبار گاهي عکس امام را نشان مي‏دادند و خبر مختصري پخش مي‏شد. مادر بزرگم درباره امام مي‏گفت اين مرد وقتي دستش را براي مردم بالا مي‏برد يعني قدرتي دارد و يک ارتباط روحي و رواني با مردم برقرار مي‏کند. هر کسي قدرت چنين کاري را ندارد. من درباره سخنان مادربزرگم فکر مي‏کردم ولي بخوبي نمي‏توانستم آن را درک کنم. پدرم مي‏گفت نخير چنين نيست‏بلکه آمريکا مهم است. مادربزرگم مي‏گفت اين مرد [امام خميني] را ببينيد. اين مرد جهان را مي‏چرخاند. او مي‏گفت امام خميني با دست‏خود معجزه مي‏کند. او با دست تکان دادن خود مردم را راهنمايي مي‏کند. از آن پس من با مسايل ايران هر روز بيشتر آشنا شدم. در واقع کسي که امام را نمي‏شناسد زندگي را خوب نمي‏شناسد. به نظر من کسي که امام را نمي‏شناسد نمي‏تواند زندگي را بفهمد و خداوند مرا خوشبخت کرد که با شيعه‏ها آشنا شدم و شيعه شدم. هرگاه به اروپا مي‏روم بين دوستانم که بيشتر سني هستند نمي‏گويم شيعه هستم. به نظر من روح آنان خيلي رشد نمي‏کند.

حالا من در ايران هستم. ايران بهترين مکان براي امنيت روحي است البته از نظر مادي نمي‏توان ايران را با اروپا مقايسه کرد. در اوايل زندگي، در اينجا کمي سخت‏بود و گاهي احساس ناراحتي مي‏کردم; فارسي هم بلد نبودم و مشکلات متعددي داشتم. ولي در ايران از لحاظ روحي زندگي بسيار خوب است. من در اينجا درس مي‏خوانم، خانه‏داري مي‏کنم، قرآن مي‏خوانم و فکر مي‏کنم کسي که مي‏خواهد از نظر روحي و معنوي رشد کند ايران بهترين کشور دنياست. همسرم نيز هم درس مي‏خواند و هم به کار ترجمه اشتغال دارد. ما با کمبودها مي‏سازيم و اين کمبودها در برابر آسايش روحي چيزي نيست. شايد اگر من و همسرم از يک کشور اروپاي غربي بوديم نمي‏توانستيم با اين شرايط بسازيم. ولي ما خيلي طالب رفاه نيستيم و من کلا سعي مي‏کنم خيلي سخت نگيرم.

سايت حوزه نت

منبع: http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:2  توسط پدرآریوس  | 

مسلمان شدن خاورشناس مجارستاني دکتر عبدالکريم جرمانوس

مسلمان شدن خاورشناس مجارستاني دکتر عبدالکريم جرمانوس

1. دکتر عبدالکريم جرمانوس يک خاورشناس معروف اهل مجارستان است و دانشمندي است که شهرت جهاني دارد. در بين دو جنگ جهاني از هندوستان ديدار کرد و مدتي هم با دانشگاه« شانتي ناکتنِ » «تاگور» مرتبط بود. بعدها به جامعه ملي دهلي آمد و همين جا بود که اسلام را پذيرفت.

دکتر جرمانوس يک زبان شناس است و بر زبان و ادبيات ترکي مسلّط است و از طريق مطالعات خاورشناسانه بود که به اسلام هجرت کرد. در حال حاضر دکتر عبدالکريم جرمانوس به عنوان استاد و رييس دانشکده مطالعات اسلامي و خاورشناسي در دانشگاه بوداپست مجارستان مشغول به فعاليت است.

2. يک بعدازظهر باراني در دوره نوجواني ام بود که داشتم يک مطلب مفصل را به دقت مطالعه مي کردم. مسايل روزمره که با رويا وخيالات مخلوط شده بود، توضيحاتي درباره سرزمينهاي دوردست که هر صفحه اين توضيحات متفاوت بودند. صفحات را با بي اعتنايي مرور مي کردم تا اينکه يک صفحه نظرم را به خود جلب کرد. تصوير، خانه هايي را با سقف هاي مسطح نشان مي داد که از گوشه و کنار آن مناره ها و گنبدهايي در آسمان تيره که با نور هلال ماه روشن شده بود، سر بلند کرده بودند. سايه مرداني که بر روي سقف خانه ها با رداهاي عجيب و غريب چمباتمه زده بودند به خطوط مبهمي کشيده شده بود. آن تصوير خيال مرا به خود مشغول کرد. اين تصوير بسيار از مناظر معمول اروپايي متفاوت بود: يک منظره شرقي، جايي در شرق عربي و يک قصه گو که داستانهاي شگفتش را براي جمعيت رداپوش تعريف مي کرد. خيلي واقع گرايانه بود که من در تخيّل خودم مي توانستم صداي دلپذير او را که ما را سرگرم مي کرد بشنوم. آري ما را يعني مستمعين عرب و يک دانش آموز16 ساله که در يک صندلي راحتي در مجارستان نشسته است. اشتياق مقاومت ناپذيري را براي شناختن نوري که در آن تصوير با ظلمت مبارزه مي کرد در خودم احساس کردم. شروع به يادگرفتن زبان ترکي کردم. خيلي زود برايم واضح شد که زبان ادبي ترکي تنها تعداد اندکي از لغات ترکي را در بر دارد. عرصه نظم را فارسي و عرصه نثر را اجزاء ادبيات عرب غنا بخشيده اند. تلاش کردم که در بر هر سه احاطه پيدا کنم تا بتوانم به دنياي روحاني اي وارد شوم که چنان نور پرتشعشعي را بر انسانيت مي تابانيد.

3. در طول يکي از تعطيلات تابستاني اين فرصت برايم فراهم شد که سفري داشته باشم به «بوسني» که نزديک ترين کشور در مجاورت کشور ما بود که فرهنگي شرقي داشت. همين که در يک هتل مستقر شدم به سرعت براي ديدن مسلماناني که در آنجا زندگي مي کردند حرکت کردم. زبان ترکي آنها که با الفباي پيچيده عربي نوشته مي شد برايم آنچنان غيرقابل فهم بود که گويي تنها با زبان اشاره چيزهايي را به من مي فهماندند. شب بود و در خيابان هايي که کمي روشن بودند، زود يک کافه محقر پيدا کردم که در آنجا بر روي نيمکت هاي حصيري دو بوسنيايي داشتند از وقتشان لذت مي بردند. آنها شلوارهاي سنتي بادکرده شان را که با يک کمربند پهن روي کمر مي ايستاد پوشيده بودند و زير آن هم خنجر گذاشته بودند. پوشش سر و لباس غير معمول آنها به من احساس خشونت را القا کرد. در حاليکه قلبم به شدت مي تپيد وارد قهوه خانه شدم و با اضطراب در يک گوشه پرت قهوه خانه نشستم. بوسنيايي ها با چشماني کنجکاو به من نگاه مي کردند و من همانجا همه داستانهاي وحشتناکي را که در کتابهاي تعصب آميز درباره نابردباري مسلمانان خوانده بودم به ياد آوردم. متوجه شدم که آنها داشتند بين خودشان نجوا مي کردند و موضوع اين نجواها هم حضور غير منتظره من بود. تصورات بچه گانه ام در حال ترس و وحشت من زبانه کشيد. قطعاً آنها قصد داشتند خنجرهايشان را بر يک کافر فرودآورند که بدون دعوت وارد مکان آنها شده است. آرزو کردم که به سلامت از آن محيط پرتهديد بيرون بروم، اما جرأت نداشتم جم بخورم.

4. چند لحظه گذشت و قهوه چي يک فنجان قهوه خوشبو برايم آورد و به آن گروه از مردان هولناک اشاره کرد. من چهره ترسانم را به سوي آنها گرداندم و همان لحظه يکي از آنها به آرامي و با لبخند به من سلام کرد. با دو دلي با لب هاي لرزانم لبخندي زورکي زدم. دشمنان خيالي به آرامي برخاستند و به ميز من نزديک شدند. قلبم از من پرسيد" حال چه کنم آيا مرا از قهوه خانه بيرون مي اندازند؟" براي بار دوم به من سلام کردند و دور من نشستند. يکي از آنها به من سيگاري تعارف کرد و من در نور سوسوي آتش آن سيگار متوجه شدم که جلوه جنگي و خشن آنها روح مهمان نوازشان را مخفي کرده است. همه توانم را جمع کردم و با ترکي دست و پاشکسته اي که بلد بودم به آنها جواب دادم. اين کار مانند يک چوب جادو عمل کرد. چهره آنها با حالت دوستانه اي که بيشتر به مهرباني مي مانست درخشيد.... به جاي خصومت مرا به خانه هايشان دعوت کردند و به جاي خنجرهايي که به اشتباه انتظار آن را مي کشيدم، کرم و سخاوت آنها را ديدم. اين اولين برخورد شخصي من با مسلمانان بود.

5. سال هايي گذشت و در اين سال ها اتفاقات و مسافرت هاي متعددي برايم پيش آمد و مطالعات مختلفي هم داشتم که هريک چشم اندازهاي تازه اي در برابر ديدگانم قرار دادند. من از همه کشورهاي اروپايي گذر کرده ام. در دانشگاه « کنستانتينوپل» تحصيل کرده ام، شگفتي هاي تاريخي آسياي صغير و سوريه را ديده و تحسين کرده ام. زبانهاي ترکي، فارسي و عربي را آموخته ام و کرسي استادي مطالعات اسلامي را در دانشگاه «بوداپست» به دست آورده ام. همه دانش هاي خشک و قابل لمسي که در طي قرون جمع شده بود، همه هزاران صفحه کتابهاي آموزشي که با چشماني مشتاق آنها را مي خواندم و مطالعه مي کردم اما هنوز روحم تشنه بود. من سررشته طناب« آريادن»[1] را در کتابهايي که مي آموختم پيدا کردم اما دوست داشتم در باغ هميشه سبز تجربه ديني[2] باقي بمانم.

6. مغز و عقلم قانع شده بود اما روحم تشنه مانده بود. بايد خودم را از بخش زيادي از مطالبي که آموخته بودم خلاص مي کردم تا آن را مجدد از راه تجربه دروني به دست آورم، علمي که در کوره آتش رنجها شريف گردد، همانند آهن خام که بر اثر درد ناشي از سرماي ناگهاني [پس از حرارت بالا] به فولاد انعطاف پذير و سخت بدل مي شود.

7. يک شب محمد رسول خدا (ص) در برابرم ظاهر شد. ريش بلند او با حنا خضاب شده بود، ردا و عباي او ساده اما بسيار نفيس بود که بوي خوشي از آنها به مشام مي رسيد. چشم هاي او به جرقه پرفروغي مي درخشيد و او مرا با صدايي مردانه خطاب کرد و گفت:" چرا نگراني، راه راست در برابر توست که همانند سطح زمين گسترده و امن است، با گامهاي مطمئن و با نيروي ايمان، در آن مسيرحرکت کن".

8. در رؤياي پر التهابم به زبان عربي گفتم:" اي فرستاده خدا، اين راه براي شما آسان است، شما که فراتر[از اين عوالم] هستيد، شما که بر دشمناني چيره گشته ايد که هنگامي که هدايت آسماني، شما را در ابتداي مسيرتان قرار داد با شما ستيزه کردند، و تلاش هاي شما با افتخار و عظمت ارج نهاده شده است. اما من بايد هنوز تجربه کنم و چه کسي مي داند که چه وقت مي توانم آرام باشم؟"

9. او نگاه تندي به من کرد و به فکر فرو رفت اما پس از چند لحظه دوباره صحبت کرد. عربي سخن گفتن او آنچنان واضح بود که هر کلمه اش مانند زنگي نقره اي بود که به صدا درمي آيد. اين نوع لحن پيامبرانه که مشتمل بود بر فرمان الهي اکنون بر سينه ام مانند باري کمرشکن سنگيني مي کرد:او فرمود:" الم نجعل الارض مهادا، آيا ما زمين را همانند گهواره اي قرار نداديم و کوهها را همچون ميخ هايي محکم کننده نساختيم و شما را زوج زوج خلق کرديم و خواب را مايه آرامش شما قرار داديم...!" من با ناله اي دردناک گفتم:" من نمي توانم بخوابم، من نمي توانم معماهاي رمزآلودي را که با پرده هايي غيرقابل نفوذ پوشيده شده اند حل کنم، کمکم کن، محمد! اي رسول خدا کمکم کن."

10. بغض بريده بريده بي اماني از گلويم ترکيد. با حال خفگي زير فشار اين خواب، غمناک و بي قرار شدم. از خشم و غضب پيامبر ترسيدم. بعد احساس کردم که گويي در[دره] عميقي فرورفته ام... و ناگهان بيدار شدم. نبضم در شقيقه سرم مي کوبيد، بدنم خيس عرق بود و همه اندام بدنم درد مي کرد. سکوت مرگباري مرا فراگرفت و احساس غصه و تنهايي زيادي مي کردم.

11. جمعه پس از آن مسجد جمعه شهر دهلي که بسيار بزرگ است شاهد صحنه نادر و عجيبي بود. يک غريبه موبور با صورتي رنگ پريده که افراد مسن تر همراهش بودند راه خود را با فشار دستانش باز مي کرد و از ميان انبوه جمعيت مؤمنين که هر لحظه هم بيشتر مي شدند پيش مي رفت. من يک لباس هندي پوشيده بودم و بر سرم يک کلاه رامپوري گذاشته بودم و بر روي سينه ام فرمانهاي ترکي را که سلاطين گذشته به من هديه داده بودند سنجاق کرده بودم. مؤمنين به من با حال تعجب و شگفتي نگاه مي کردند. گروه کوچک ما به طور يکنواخت به سمت منبر پيش مي رفت. اطراف منبر را افراد دانشمند و افراد مسن محترم گرفته بودند. آنها با سلام بلندي به استقبال من آمدند. من نزديک منبر نشستم و به قسمت جلويي مسجد که به زيبايي تزيين شده بود خيره شدم. در راهروي مياني آن زنبورهاي وحشي کندوي خود را ساخته بودند و بدون هيچ مزاحمتي به آنجا نقل مکان کرده بودند.

12. ناگهان صداي اذان بلند شد و مؤذن ها که در نقاط مختلف محوطه ايستاده بودند صداي خود را به دورترين گوشه هاي مسجد مي رساندند. حدود چهارهزار مرد با اين فرمان همانند سربازهاي [يک لشکر] ايستادند در صفهايي به هم فشرده با هم جمع شدند و با توجهي عميق نماز را اقامه کردند. من هم يکي در ميان آنها. لحظه با شکوهي بود. پس از اينکه خطبه ها به پايان رسيد،« عبدالحي » دست مرا گرفت و مرا به سوي منبر هدايت کرد. مجبور بودم با احتياط قدم بردارم تا پايم را روي کساني که نشسته بودند نگذارم. رويداد بزرگي اتفاق افتاده بود. من بر روي پله هاي منبر ايستادم. توده انبوهي از مردم شروع به حرکت کردند. هزار سر عمامه پوش مانند چمنزاري پرگل بودند که با کنجکاوي در مورد من زمزمه مي کردند. علمايي با ريش هاي خاکستري دور من حلقه زدند و با نگاههاي تشويق آميزشان مرا نوازش مي کردند. آنها ثبات و استحکامي غيرمعمولي را به من القا مي کردند و بدون تب و ترس من تا پله هفتم منبر بالا رفتم. از آن بالا جمعيت بي پايان را برانداز کردم، جمعيتي که همانند يک درياي خروشان پايين تر از من با موجهايش مي خروشيد. آنها که عقب تر ايستاده بودند گردن هايشان را به سوي من مي کشيدند و اينها باعث مي شد که همه محوطه در حال تحرّک به نظر بيايد. يک نفر که نزديک به من بود گفت:" ماشاءالله" و نگاههاي گرم و مهربان از چشمان آنها به من حرارت مي تابانيد.

13. به زبان عربي صحبت را آغاز کردم:" أيها السادات الکرام (اي سروران گرانقدر)...من اهل سرزميني دور هستم و به اينجا آمده ام تا دانشي را که در خانه نمي توانستم به دست آورم اينجا کسب کنم. من به خاطر آنچه به من الهام شده است به اينجا آمده ام و شما به نداي من پاسخ داديد." سپس صحبتم را ادامه دادم و درباره نقشي که اسلام در تاريخ جهان ايفا کرده است و درباره معجزه اي که خدا به واسطه پيامبرش ظاهر کرده سخن گفتم. درباره عقب ماندگي و انحطاط مسلمين عصر ما و راههايي که از آن طريق مي توان مجدداً پيشرفت و تعالي را کسب کرد نيز صحبت کردم. اين حرف يک مسلمان است که مي گويد همه چيز بستگي به اراده خدا دارد اما قرآن مجيد مي فرمايد که "خدا شرايط مردمان را تغيير نمي دهد مگر آنکه آنها خود تغيير کنند." من سخنان خود را بر مبناي اين عبارت قرآني قرار دادم و با تجليل از زندگي مخلصانه و نبرد در مقابل شرارت و تباهي سخنانم را خاتمه دادم.

14. پس از آن نشستم. از جوّي که به واسطه جاذبه صحبت هايم براي خودم ايجاد شده بود با فرياد « الله اکبر» که از همه گوشه و کنار مسجد بلند بود بيرون آمدم. هيجان آنها بسيار زياد بود و من ديگر چيز زيادي را به ياد نمي آورم جز اينکه «اَسلام» مرا از بالاي منبر صدا کرد و بازوي مرا گرفت و به بيرون مسجد کشيد. و از او پرسيدم:" چرا اينقدر عجله داري؟"

15. افرادي در برابرم مي ايستادند و مرا به آغوش مي کشيدند. افراد فقير و رنجديده با چشماني ملتمس به من مي نگريستند. آنها مي خواستند که برايشان دعا کنم و مي خواستند سر مرا ببوسند. من فرياد زدم"خدايا نگذار که اين ارواح پاک مرا بالاي سر خود بلند کنند. من يک کرم در ميان کرم هاي روي زمينم که در برابر نور سرگردان شده ام، من به ناتواني همه مخلوقات بيچاره ديگرهستم." اميدها و افسوس هاي آن مردم بي گناه مرا طوري شرمنده کرد که گويي خيانت کرده ام يا دزدي کرده ام. چه بار وحشتناکي است، باري که بر دوش سياستمداراني قرار مي گيرد که مردم به آنها اعتماد مي کنند. کساني که مردم اميد کمک و ياري از آنها دارند و آنها را بهتر از خودشان مي پندارند.

16. «اَسلام» مرا از آغوش هاي برادران تازه ام آزاد کرد، مرا در يک درشکه هندي انداخت و به خانه رساند. روزهاي بعد مردم جمع مي شدند و به من تبريک مي گفتند و من آنقدر در روح خود از محبت آنها گرما و روحيه و انرژي ذخيره کرده ام که به نظرم تا آخر عمر برايم کافي است.


--------------------------------------------------------------------------------
پاورقي
[1] در افسانه هاي يونان آريادن، دختر مينوس (پادشاه جزيره اي در درياي مديترانه به نام کريت) و پاسيفا که به تيسوس طنابي را داد که او با آن توانست از شرايط سختي که مينوتار (جانوري که نيمي گاو و نيمي انسان بود) برايش ايجاد کرده بود، نجات پيدا کند.

[2] « Religious experience» را در فارسي همان «تجربه ديني» ترجمه کرده اند که به معني احساس عوالم ماوراء ماده و نيز به معناي شهود است.

سايت تبيان

منبع: http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:0  توسط پدرآریوس  | 

مسلمان شدن استاد دانشگاهي در آمريکا بوسيله حجاب يکي از شاگردان

 

«محمد اكويا» در امريكا استاد دانشگاه است؛ او پس از اسلام آوردن اسمش را «محمد» گذاشته است. جالب اينكه او به خاطر حجاب يكي از دانشجويان مسلمانش، به اسلام گرويده است. نه تنها او بلكه سه نفر ديگر از استادان دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان دانشگاهي كه او در آنجا تدريس مي‌كند به خاطر اتفاقي كه براي اين دانشجوي مسلمان افتاده،

مسلمان شده و در حال حاضر خودشان جزو داعيان به سوي دين اسلام هستند.

محمد اكويا در اين مورد مي‌گويد: چهار سال پيش در دانشگاه ما اتفاقي افتاد كه تا مدتها آثار آن ادامه داشت. جريان از اين قرار بود كه يك دانشجوي مسلمان امريكايي به دانشگاه ما آمد. تا اينجاي كار هيچ مشكلي وجود نداشت. اما در دانشگاه ما، استادي وجود داشت كه شديداً از اسلام متنفر بود و آن چنان از دين اسلام اظهار نفرت مي‌كرد كه اگر ما با او هم‌صدا نمي‌شديم مورد انتقاد شديد او قرار مي‌گرفتيم. حالا خودتان حدس بزنيد كه چنين استادي در دانشگاه ما باشد و يك دانشجوي مسلمان سر كلاس او حاضر شود و شعائر ديني‌اش را بي‌اعتنا به اين جو انجام د‌هد.
استاد مذكور از هر كاري كه كينه‌اش را نسبت به اسلام نشان دهد دريغ نمي‌كرد. اما آن دانشجو با صبر و حوصله جواب او را مي‌داد. وي كه از حوصلة اين دانشجو به تنگ آمده بود با دستكاري كردن در نمرات پايان ترم، از او انتقام مي‌گرفت. بعضي مواقع آن چنان تحقيقهاي مشكلي به او محول مي‌كرد كه او مستأصل مي‌شد. بالاخره صبر و تحمل آن دانشجو به سر رسيد و او تصميم گرفت براي اينكه از اين مشكل رهايي يابد به رئيس دانشگاه شكايت كند. مديريت دانشگاه براي اينكه عدالت را رعايت كرده باشد و از نظرات دو طرف آگاه شود، جلسه‌اي تشكيل داد تا آن دو در حضور اعضاي هئيت مديره و اساتيد دانشگاه به دفاع از خود بپردازند.
از آنجايي كه براي اولين بار بود كه در دانشگاه چنين اتفاقي مي‌افتاد، ما خيلي علاقه‌مند بوديم سرانجام اين كشمكش را ببينيم. تمام اعضاي هئيت مديره و اساتيد در اين جلسه شركت كردند. ما به عنوان ناظر حضور داشتيم.
ابتدا آن دختر دانشجوي مسلمان به دفاع از خود پرداخت؛ او گفت: اين استاد نسبت به دين من كينه دارد و به خاطر اين كينه‌توزي حقوق علمي مرا زير پا مي‌گذارد. او مثالهاي زيادي آورد و در آخر از چند نفر هم‌ترمش خواست كه در اين مورد شهادت دهند. خوب كساني هم بودند كه با او همدردي مي‌كردند و فارغ از اختلافات ديني‌اي كه با او داشتند، بر عليه آن استاد شهادت دادند.
سپس استاد مذكور به جايگاه رفت تا از خود دفاع كند، اما چون كم آورده بود و حرفي براي گفتن نداشت، در حضور همه به ناسزاگويي به دين اسلام و مسلمانان پرداخت.
اما اين بار آن دانشجو تاب نياورد و از جا برخاست و اجازه خواست تا از دينش دفاع كند. او شيوا و جذاب سخن مي‌گفت؛ با تسلط از ويژگي‌هاي دين اسلام صحبت ‌كرد؛ سخنان او آنقدر براي ما جالب بود كه همه را مجذوب خود كرده بود. هر وقت مطلبي را متوجه نمي‌شديم سخنش را قطع ‌كرده و از او سؤال مي‌كرديم، و او با طيب خاطر توضيح مي‌داد.
او گفت كه حجاب و روسري كه در اين مدت باعث مشكلاتي براي او شده خيلي برايش اهميت دارد! زيرا در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد تا مردان نامحرم و بيگانه زينتها و زيبايي‌هاي او را نبينند و امنيت اجتماعي او دچار خدشه نشود.
استاد مذكور با ديدن اين وضع، تاب نياورد و با عصبانيت از جلسه خارج شد. در آخر آن دانشجو جزوه‌اي را بين ما تقسيم كرد كه عنوانش اين بود: «اسلام براي من چه معني‌اي دارد!» در ضمن عللي را كه باعث شده بود او به دين اسلام روي بياورد، در آن جزوه قيد كرده بود.
در اين جلسه هيچ بيانيه‌اي به نفع هيچ يك از طرفين صادر نشد. اما آن دختر در پايان سخنانش گفت: من آمده‌ بودم تا بتوانم از دين و حقوق تحصيلي‌ام دفاع كنم.
ما به عنوان هيئت علمي دانشگاه از ثابت‌قدمي و اعتماد به نفس او شگفت‌زده شده بوديم و هرگز فكر نمي‌كرديم كه دانشجويي براي دفاع از دينش اين‌چنين محكم بايستد.
اين موضوع بازتاب وسيعي در دانشگاه و بين دانشجويان داشت. من خيلي تحت تأثير قرار گرفته و شيفتگي خاصي به دين اسلام پيدا كردم، و بي‌صبرانه براي آشنايي بيشتر با اين دين تلاش مي‌كردم. بعد از چند ماه به اسلام گرويدم كه بلافاصله دو استاد ديگر دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان نيز به من پيوستند و مسلمان شدند.
ما اينك گروهي براي تبليغ دين اسلام تشكيل داده‌ايم و توانسته‌ايم چند نفر ديگر از اساتيد دانشگاه را به سوي خود جلب كنيم كه ان‌شاء‌الله تا چند وقت ديگر خبر اسلام آوردن آنها در دانشگاه خواهد پيچيد.

منبع: http://www.islamtape.com/

سايت انديشه سبز

منبع: http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:36  توسط پدرآریوس  | 

تشرف بانوي ژاپني به اسلام

تشرف بانوي ژاپني به اسلام
در سالروز ميلاد حضرت امام رضا (ع) يك بانوي ژاپني درحضور امام جمعه همدان به دين اسلام مشرف و به عقد ازدواج يک جوان همداني درآمد .
به گزارش «جهان» و به نقل از واحد مركزي خبر، اين خانم که نام معصومه را براي خود انتخاب کرده 39 سال دارد و مهندس برق صنعتي است

 

وي كه در ژاپن با حميد رحيمي تبريزي 43 ساله همکار بوده و از اين طريق با دين اسلام و کشور ايران آشنا شده است دين اسلام را دين محبت و دوستي مي داند.


معصومه پس از مسلمان شدن با مهريه يك جلدكلام الله مجيد يك شاخه گل و 110 سكه بهار آزادي به عقد ازدواج حميد رحيمي در آمد.


اين خانم تازه مسلمان ژاپني درباره انتخاب نام معصومه براي خود گفت حضرت معصومه(س) نام خواهر امام رضا (ع) است و چون امروز روز تولد امام رضا(ع) است اين نام را براي خود برگزيده ام.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:44  توسط پدرآریوس  | 

تازه مسلمان كانادايي: بالاخره با حجاب مي شوم

تازه مسلمان كانادايي: بالاخره با حجاب مي شوم

 
اين بار درمحيط گفتگوي ياهو (Yahoo Chat)، جايي كه بيش از هر چيز بيابان مجازي دل ها و ذهن هاي سرگردان است، با كسي آشنا شدم كه سرگرداني هاي زيادي را پشت سر گذاشته و به اسلام روي آورده بود. اين بانوي تازه مسلمان كانادايي از آن رو با ديگران تفاوت داشت

كه در كشمكش دشواري هاي دينداري در سرزمين غرب، به ثبات كامل و لازم نرسيده بود و هنوز جستجو مي كرد. اين چت غيرمتعارف را بخوانيد و برايش دعا كنيد.
سلام.
سلام. چطوري؟
خوبم، ممنون. تو چطوري؟
من هم خوبم، متشكرم. شما؟
احمد، ٣٠ ساله، مذكر، ايراني. شما؟
برندي (Brandy)، ٣٣ ساله از كانادا.
توي كانادا ايراني زياد هست، درسته؟
ايراني، عراقي، لبناني، فلسطيني، اسرائيلي.
پس فرهنگ هاي مختلفي اونجا پيدا مي شه.
بله، خيلي زياد. من در ايالت «اونتاريو» زندگي مي كنم. در اين منطقه شهري به نام «تورنتو» هست كه فرهنگ هاي مختلف در محله هاي مخصوص به خودشون زندگي مي كنند. يه محله مال چيني هاست به نام China Town. عرب ها، يهودي ها و بقيه هم معمولا در يه نقطه خاص متمركزند. هر چيزي كه خواسته باشي در تورنتو پيدا مي شه.
تو هم اونجا زندگي مي كني؟
نه، من تو يه شهر كوچيك زندگي مي كنم كه حدود ٤٥ دقيقه با تورنتو فاصله داره. ولي اينجا هم مسلمونا (اعراب) زيادي زندگي مي كنن. يه ايراني هم مي شناسم كه پيتزافروشي داره. و يه عراقي كه اون هم غذاهاي سنتي خاورميانه رو مي فروشه.
خب، تو جزو كدوم يكي از اين گروه ها هستي؟
از چه نظر؟ دين؟ نژاد؟ چي؟
از همه نظر.
من متولد و بزرگ شده كانادا هستم. كاتوليك بودم و حالا مسلمون شده ام.
چه جالب! من هم مسلمونم.
خوبه.
و با يكي از خواهران مسلمان (Muslimah) تورنتو آشنا هستم كه يه سايت براي تازه مسلمانان راه اندازي كرده.
جدي مي گي؟ آدرس سايتش چيه؟ من هم عضو يكي از اين سايت ها هستم.
www.revertmuslims.comسايت خيلي پرباريه.
حتما بهش سرمي زنم.
من با خواهر«جنته» مدير اين سايت، دو بار مصاحبه و توي روزنامه چاپ كرده ام.
خيلي خوبه.
ممكنه توضيح بدي چطور مسلمون شدي؟ اگه بشه، همين سؤال و جواب ها رو هم ترجمه و چاپ مي كنم.
حتماً. حدود ٩ سال پيش با يه مرد مسلمان آشنا شدم. با هم ارتباط داشتيم و كم كم او درباره اسلام چيزهايي به من گفت. بعد، با يكي از رفقاش كه از لبنان اومده بود، آشنا شدم و پس از مدتي تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم. بعد از ازدواج بيشتر به اسلام علاقه مند شدم و بالاخره در سال ٢٠٠٠ شهادتين رو گفتم. از اون موقع، هنوز دارم درباره اسلام چيز ياد مي گيرم.
با وجود اون همه تبليغات ضداسلامي در رسانه ها، چطور شد كه يه دختر كاتوليك با يه مرد مسلمون ارتباط برقرار كرد؟
خب، من آدم آزادانديشي هستم و دوست دارم درباره همه فرهنگ ها، اديان و نژادهاي مختلف آگاهي داشته باشم. هيچ وقت عليه كسي تعصب نداشته ام. پدرم با چنان تعصبي تربيتم كرد كه اصلا دوست نداشتم مثل اون بشم، چون پيامدهاي منفي تعصب رو مي ديدم.
پدر و مادرت مذهبي هستند؟
نه، اصلا. ولي وقتي مسلمون شدم، انگار كه روي همه عقايد اونها پا گذاشتم. بعد از اون، دو سال تمام با من حرف نزدند.
چطور اين خلأ رو پر كردي؟
منظورت جدايي از پدر و مادره؟ اون قدرها مشكل نبود، چون قبل از اون هم با هم صميمي نبوديم. اونا هميشه برادر و خواهر ناتني ام رو بيشتر از من دوست داشتند. الآنش هم همين جوريه. به خاطر همين رفتار اوناست كه من اين جوري بار اومدم: مستقل و با اعتماد به نفس. اونا توي يه شهر ديگه زندگي مي كنن، خيلي كم به من تلفن مي زنن و اصلا به ديدنم نميان. ولي عيبي نداره. الحمدلله! تنم سالمه و يه پسر ناز دارم.
ماشاء الله!
ممنون.
تا حالا سعي كردي اين ارتباط رو درست كني؟
بارها و بارها، ولي نشده. فقط از اين متأسفم كه نمي تونن كسي رو كه دلشون براش تنگ شده ببينن. منظورم نوه شونه، نه خودم. براشون دعا مي كنم، هر چند مسلمان نيستن. شايد يه روزي، تا كار از كار نگذشته، اونا هم نور رو ببينن.
ان شاء الله!
من هم هر روز همينو مي گم. خب، تو از خودت بگو. مجردي يا متأهل؟
من متأهلم و يه خانوم خيلي خوب دارم.
اين خيلي مهمه.
بله. درسته.
تو كه زن داري چرا داري چت مي كني؟
خب الان خانومم خونه نيست و براي ديدن پدر و مادرش به روستا رفته. منم قراره چند روز ديگه برم. به علاوه منم به فرهنگاي مختلف علاقه دارم؛ به خصوص تازه مسلمانان خيلي براي من جالبن. الآن هم با تازه مسلماناني از آمريكا، انگليس، كانادا، استراليا و سوئد ارتباط دارم. جالب اين كه تا جايي كه من ديدم، بيشتر تازه مسلمانان، خانم هستن.
به نظر من به خاطر اينه كه مردان مسلمان، اسلام رو به اونا معرفي مي كنن. ازدواج با مسلمانان عامل مهميه.
خب، حالا از حجاب بگو. حجاب روچطور قبول كردي؟
دو سال پيش حجاب گذاشتم، ١١ ماه با حجاب بودم و بعد برش داشتم. اينجا تبعيض عليه زنان باحجاب وحشتناكه! من هم اون قدر قدرت نداشتم كه حجابمو حفظ كنم. ان شاء الله بالاخره يه روزي دوباره با حجاب مي شم. يكي از دوستان لبناني ام هم به دليل همين تبعيض حجابشو كنار گذاشت. آخه ما دو نفر خيلي اجتماعي هستيم و نگه داشتن حجاب برامون سخت بود. اكثر زنان مسلمان شهرما سركار نمي رن و زياد در اجتماع ظاهر نمي شن. اونا فقط با خودشون رفت و آمد دارن. ما بيشتر اونا رو در مراسمي مثل افطاري يا اعياد مي بينيم.
مي شه درباره اين تبعيضي كه گفتي بيشتر توضيح بدي؟
مثلا وقتي منو باحجاب مي بينن، جلوي روي خودم ازم بدگويي مي كنن و فكر مي كنن كه من عربم و حرفاشونو نمي فهمم. مردم توي صف كنارم نمي ايستند. اگه بهم تنه بزنن، حتي يه معذرت خواهي كوچيك هم نمي كنن. چپ چپ نگاهم مي كنن. يه بار كه توي فروشگاه از كارمند اونجا كمك خواستم، جوري نگاهم كرد كه انگار طاعون دارم و اگه وظيفه ش نبود، اصلا كمكم نمي كرد. وقتي با حجاب شدم، محل كارم رو عوض كردم و يه جاي ديگه درخواست كار دادم. با اين كه همه شرايط اون كار رو دارا بودم و مصاحبه دادم، ولي ديگه ازشون خبري نشد. مطمئنم كه به خاطر حجاب ردم كردند. همون اولي كه براي مصاحبه رفتم، خودم متوجه شدم، چون مسئولان مصاحبه تا چشمشون به من افتاد، اخم كردن و غر و لند كردن. يه جوري بهم نگاه مي كردن انگار كه من بهشون توهين كردم. يه بار يه نفر با اشاره به روسري ام، بهم گفت «جا حوله اي!» و من خيلي بهم برخورد.
شرايط خيلي سختيه. ان شاء الله خدا كمكت كنه!
خيلي سخت. با امام جماعت مسجد صحبت كردم، ولي او در نهايت بهم گفت: «هر جور ميل خودته. خودت بايد تصميم بگيري». ولي من اين جوابو ازش نمي خواستم؛ مي خواستم يه چيزي بگه كه دلم آروم بشه. به خاطر همين ديگه نتونستم تحمل كنم و حجابو كنار گذاشتم.
مي خواي چند كلمه هم از من بشنوي؟
حتما. حالا كه تو اين شرايط قرار گرفتم، دوست دارم بشنوم.
مي دوني كه حجاب در دين ما واجبه و اگه ما به حرف خدا گوش كنيم، اون از راه هاي ديگه كمكمون مي كنه...
مي دونم، ولي هنوز اون قدرت و شجاعت لازمو ندارم.
مثلا اگه با داشتن حجاب، نتوني كار گير بياري و واقعا به اون كار نياز داشته باشي، ولي بازهم به حرف خدا گوش كني، خدا خودش يه كار ديگه برات فراهم مي كنه.
بله، مي دونم. البته الآن سركار مي رم و اين شغل رو همون وقتي كه حجاب داشتم پيدا كردم. ولي به دلايلي كه گفتم نتونستم حجابمو نگه دارم. من وضعيت سختي دارم. با همسرم متاركه كرديم و الآن با پسرم تنها زندگي مي كنم. ولي مي دونم كه هيچ عذر و بهانه اي پذيرفته نيست. ان شاءالله خدا منو ببخشه!
ان شاء الله! پيشنهاد مي كنم به همون سايت سر بزن.
الآن اونجام.
در تالار گفتگوي اونجا، بحث هاي زياد و مفيدي درباره حجاب شده كه به دردت مي خوره.
ممنون.
من در مشهد زندگي مي كنم، شهر امام رضا عليه السلام. برات دعا مي كنم. ان شاء الله خدا شجاعت اطاعت صد در صدو بهت بده!
خيلي ممنون. ان شاء الله! تو حج رفتي؟
يه بار دوران دانشجويي عمره رفتم. تو چطور؟
نه، هنوز نصيبم نشده. من اين توفيقو داشتم كه با اسلام آشنا بشم و هنوز هم به يادگيري ام ادامه مي دم.
كجاي اسلام از همه برات زيباتر و جذاب تر بود؟
اين كه برخلاف تصور اكثر مردم غرب، اسلام دين صلح و صفا و زيباييه. اين كه همه مسلمانان بايد با همديگه مثل خواهر و برادر رفتار كنن. خب، من بايد برم نماز عشا بخونم. اونجا ساعت چنده؟
4:35 صبح. من تازه نماز صبحمو خوندم. التماس دعا.
حتما. شايد بازم با هم چت كنيم. از قوت قلبي كه بهم دادي متشكرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:43  توسط پدرآریوس  | 

مسلمان شدن خبرنگار ارگوئه‌اي

مسلمان شدن خبرنگار ارگوئه‌اي در مراسم سالگرد حضرت امام خميني(ره)

خبرنگار روزنامه ال ناسیونال اروگوئه که سال گذشته برای پوشش مراسم ارتحال امام به تهران سفر کرده بود، به دین اسلام گروید.


آقای «خولیو سزار مارتین» خبرنگار اروگوئه ای روزنامه ال ناسیونال، تحت تأثیر جو معنوی مراسم سالگرد امام خمینی (ره) به اسلام علاقمند شد. وی سپس با سفر به شهر مقدس قم و مطالعه بیشتر به دین مبین اسلام مشرف گردید.


مارتین پس از بازگشت به اروگوئه، با ارسال نامه ای به وزارت امور خارجه کشورمان این تشرف را رسماً اعلام کرد.

خبرگزاري اخبار شيعيان

منبع: http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:1  توسط پدرآریوس  | 

رشيده حنيف‏

...من به كمك شما احتياجى ندارم‏...

مصاحبه از فاطمه طوسي ياس: ضمن عرض سلام و تشكر از اين كه دعوت ما را پذيرفتيد، لطفا خودتان را براى خوانندگان ما معرفى نماييد و چگونگى تشرفتان به دين مبين اسلام و مذهب تشيع را بيان بفرماييد .

من «رشيده حنيف‏» ، اهل تورنتوى كانادا هستم و در رشته‏ى هنرهاى زيبا رتبه‏ى اول را كسب كردم . رشته‏ى تخصصى من تاريخ و نقاشى است و هم چنين رتبه‏ى اول در رشته‏ى دبيرى و معلمى را در اختيار دارم . من در يك خانواده‏ى مسيحى معتقد، به دنيا آمدم و پدرم يك كشيش بود، پدر و مادرم چهارده فرزند داشتند كه من آخرين فرزندشان بودم .

تقريبا 17 سال پيش با همسرم آشنا شدم . در آن زمان هر دوى ما در دانشگاه تحصيل مى‏كرديم . ما هر دو دانشجو و عضو سازمان‏هاى مذهبى بوديم . شوهرم مسلمان بود و من مسيحى . دفتر گروه‏هاى مذهبى ما در يك مكان بود و در نتيجه يك روز در دفتر هم‏ديگر را ملاقات كرديم و در مورد مذهبمان با يك‏ديگر صحبت كرديم . يك روز در مورد باورها و اعتقادات مسيحيان از من سؤالاتى پرسيدند كه من هيچ پاسخ مناسبى براى آن‏ها نداشتم . از آن به بعد بود كه من شروع به تحقيق و بررسى عميق مذهب خود كردم و با مسايل بسيارى برخورد كردم كه براى من هيچ معنا و مفهومى نداشت . در اين ميان به اسلام نيز علاقه‏مند شدم و شروع به تحقيق در مورد دين اسلام كردم و دريافتم كه اسلام هيچ تضادى با مسيحيت ندارد، بلكه اين دو داراى ريشه‏هاى مشتركى هستند، اما دين اسلام تداوم يافت، در حالى كه مسيحيت متوقف شده است، چون اسلام دين كامل‏ترى است . پس از مدتى تصميم گرفتم كه مسلمان شوم .

در آن هنگام مسلمان شدن براى من بسيار سخت‏بود، چون در كانادا زنان مسلمان و باحجاب بسيار كم بودند و من سخت احساس تنهايى مى‏كردم، ولى هنگامى كه نماز مى‏خواندم، مى‏دانستم كه در همين زمان مسلمانان در همه جاى دنيا مشغول نماز هستند و خداوند را عبادت مى‏كنند; اين احساس به من آرامش مى‏داد .

ياس: خانم حنيف از چگونگى ازدواجتان و هم چنين زندگى خانوادگى خود براى ما صحبت كنيد .

كمى پس از مسلمان شدن من، تصميم گرفتيم كه با هم ازدواج كنيم . تغيير مذهب من و تصميم براى ازدواج با يك شخص مسلمان، براى خانواده‏ام بسيار سخت‏بود . آن‏ها مسيحيان بسيار معتقدى بودند و احساس مى‏كردند كه من گمراه شدم .

يكى از برادرانم به من گفت: «اگر شما با يك شخص مسلمان ازدواج كنى، ما هم به تو كمك مالى نمى‏كنيم‏» . من هم گفتم: «خيلى ممنون، من به كمك شما احتياجى ندارم‏» . يكى از خواهرانم گفت: «خداحافظ و من ديگر با شما كارى ندارم‏» . آن‏ها مرا ترك كردند و چندين سال با من قطع رابطه كردند . آن‏ها حتى از كمك مالى براى جشن ازدواجم خوددارى كردند و در مراسم ازدواج من نيز شركت نكردند .

مراسم ازدواجمان بسيار ساده برگزار گرديد . ما در آن زمان دانشجو بوديم وهيچ چيز نداشتيم، فقط يكى از دوستانمان شب قبل از جشن به آپارتمان من در دانشگاه آمد و كيك درست كرد و ما در جشن عروسى خود فقط كيك و آب ميوه خورديم و نمى‏توانستيم چيزى بيش‏تر از اين تهيه كنيم .

در مراسم ازدواج فقط يكى از خواهرانم شركت كرد و در حالى كه خيلى ناراحت‏بود به من گفت: «مى‏تونى همين الان برگردى‏» ، ولى من به او گفتم: «نه‏» و در مراسم، ديگر به او نگاه نكردم . چون قلبم آرام بود و احساس سرخوردگى نمى‏كردم . يقين داشتم كه كار درستى انجام مى‏دهم و در نتيجه هيچ نگرانى‏اى هم نداشتم .

معمولا عروس‏ها در روز عروسى لباس بلند گران قيمتى مى‏پوشند، ولى من لباس بسيار ساده‏اى پوشيدم كه خودم دوخته بودم . من در جشن‏هاى ازدواج پرهزينه‏ى زيادى شركت كردم كه در جمع پدر و مادر و دوستان برگزار شد، اما آن عروس‏ها و دامادها امروز كجا هستند؟

زندگى ما اين گونه آغاز شد و در حال حاضر شوهرم «احمد حنيف‏» طلبه‏ى علوم دينى مى‏باشد و داراى چهار فرزند هستيم . يك پسر به نام زينعلى و سه دختر: زهرا ده ساله، مريم شش ساله، فاطمه دوساله; ما هشت‏سال است كه در شهر قم سكونت داريم .

ياس: علت مهاجرت شما به ايران چه بود؟

آمدن ما به ايران يك اقدام طبيعى و منطقى بود . شوهرم در كار تبليغ و ترويج اسلام بود . بنابراين لازم بود كه به ايران بياييم تا با اسلام بيش‏تر آشنا شويم و نقاط مشترك بيش‏ترى را پيدا كنيم . وقتى همسرم به من گفت كه بايد به قم برويم، من با تعجب گفتم: قم كجاست؟ ! ! وقتى تصميم گرفتيم كه به ايران بياييم، من نمى‏دانستم كه زندگى در ايران چگونه خواهد بود؟ تا اين كه يك سال قبل از اين كه به ايران بياييم، شوهرم در يك همايش شركت كرد و وقتى برگشت، به من اطمينان داد كه در آن‏جا زندگى راحتى خواهى داشت و گفت كه خيابان‏ها آسفالت‏شده است، آب لوله كشى، برق و نيازهاى اوليه‏ى زندگى در آن جا وجود دارد . بسيارى از غربى‏ها هنوز فكر مى‏كنند كه ايران يك كشور عقب افتاده است و مردم هنوز در بيابان‏ها بر پشت‏شتر سفر مى‏كنند و برق و آب لوله‏كشى فقط براى افراد ثروتمند است و جزو لوازم تجملاتى محسوب مى‏شود . سفر به ايران نوعى احساس تنهايى را در من به وجود آورد، ولى با اين حال به عنوان همسر يك فرد مسلمان وظيفه‏ى خود دانستم كه به همسرم كمك كنم و با او باشم . ما به خاطر خدا و دين اسلام مهاجرت كرديم و خداوند نيز نورى را در زندگى ما به وجود آورد .

ما هشت‏سال پيش، فروردين ماه وارد ايران شديم . براى ما فقط سال نو نبود، بلكه شروعى كاملا جديد بود .

ياس: خانم رشيده! لطفا نظر خود را درباره‏ى ويژگى‏هاى بارز جامعه‏ى ايرانى بيان بفرماييد و تفاوتش را با غرب بيان كنيد .

در اين‏جا ما مى‏توانيم اسلامى زندگى كنيم . در جوامع غربى، دين يك امر پنهان است . دين دخالتى در ابعاد خارجى اداره‏ى امور جامعه ندارد . مذهب در اين‏جا هميشه حضور دارد و در همه جا صداى اذان از مساجد شنيده مى‏شود .

در ايران تاثيرات منفى غرب بسيار جزيى است . تلويزيون عارى از صحنه‏هاى غيراخلاقى است و هنوز ديدن تلويزيون براى بچه‏ها مناسب و سالم است . زنان پوشش اسلامى دارند .

الحمدلله هنوز هم اسلام در اين كشور از يك قدرت معنوى خاص برخوردار است كه خصوصيت منحصر به فرد ايران است .

ياس: نظر شما در خصوص روحيات اجتماعى و سياسى زنان ايرانى چيست؟ آيا به زنان ايرانى علاقه‏مند هستيد؟

زنان در هر جامعه نقش بسيار مهمى در شكل‏گيرى محيط اجتماعى و سياسى آن جامعه برعهده دارند . ضرب المثلى مى‏گويد: شما مى‏توانيد با ديدن زنان يك جامعه در مورد سطح آن جامعه قضاوت كنيد . زنان ايرانى، زنانى شجاع و با ايمان هستند و تا زمانى كه هويت اسلامى خويش را حفظ كنند، جامعه مستحكم و پايدار خواهد بود .

زنان ايرانى بسيار با مهارت هستند و در رشته‏هاى مختلف هنرى استادند; «مهارت آشپزى، خياطى‏» . زنان ايرانى مى‏توانند هر چيزى را در خانه تعمير كنند، در حالى كه شايد زنان غربى حتى عوض كردن يك لامپ را بلد نباشند . زنان ايرانى هميشه براى دفاع از حقوق خود ايستاده‏اند . آن‏ها هميشه براى سخنرانى آماده هستند و حرفى براى گفتن دارند . هميشه در صحنه‏هاى اجتماعى حضور فعال دارند و به جايگاه و به حق خود در جامعه انديشيده‏اند و نفوذى قدرتمندانه در مناسبات اجتماعى و سياسى دارند .

آن‏ها ثابت كردند كه حجاب مانعى براى به دست آوردن حقوق زنان در جامعه نيست . آن‏ها خانه‏هاى خود را جاى آرامش و سكون مى‏سازند، گرچه فقيرانه باشد . اين‏جا صلح و آرامش برقرار است، يك مكان امن كه بچه‏ها، دوستان، همسايگان، خانواده و خويشاوندان با يك‏ديگر هماهنگ و موافق هستند .

ياس: ديدگاه زنان غربى نسبت‏به زنان ايرانى چيست؟

زنان غربى اطلاعات بسيار اندكى در مورد زنان ايرانى دارند . آن‏ها معتقدند كه چون ايران يك كشور اسلامى است، تمام افكار غلط رايج در مورد زنان مسلمان بايد در مورد آن‏ها نيز صادق باشد، چون آن‏ها با اسلام مشكل دارند . در نتيجه زنان ايرانى مانند زنان مسلمان ديگر مورد ظلم واقع مى‏شوند و شهروندانى درجه دو با حقوقى اندك محسوب مى‏شوند و دسترسى محدودى به مراقبت‏هاى بهداشتى و آموزشى و . . . دارند . زنان غربى معتقدند كه اگر به زنان معمولى حق انتخاب داده شود، هرگز حاضر نيستند، حجاب داشته باشند و زنان ايرانى به اجبار حجاب دارند .

ياس: خانم حنيف! از فرصتى كه در اختيار ما گذاشتيد، سپاس گزاريم .

در پايان، من هم از اين كه اين فرصت را در اختيار من گذاشتيد، تشكر مى‏كنم و براى نشريه‏ى شما آرزوى موفقيت مى‏كنم .

نشريه ياس شماره 14

منبع: http://www.kelisa-masjed.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:0  توسط پدرآریوس  | 

مسلمان شدن يک زن ايسلندي

هجرت به روشنايي

داستان مسلمان شدن يک زن ايسلندي - آنا ليندا تراوستادوتير 1) من با نام ، "آنا ليندا تراوستادوتير" در خانواده اي با والدين ايسلندي/دانمارکي در ريکياويک ايسلند در سال 1966 متولد شدم و در کليساي لوتران[1] غسل تعميد[2] داده شدم.

هنگامي که جوان بودم خانواده ام به ون کوور کانادا و سپس به نيويورک کوچ کردند. دبيرستان را در سن 16 سالگي و در سال 1988 تمام کردم. مدرک کارشناسي ام را از دانشگاه مک گيل در مونت رآل کانادا اخذ کردم و از آن موقع با سفر به دور دنيا به مطالعه و کار پرداخته ام. مبدأ سفرهايم دانمارک و در سال 1990 بود.

2) در سال 1997 هنگامي که در قاهره زبان عربي مي خواندم، يکي از دخترهايي که دوستم بود و يک مسيحي تجديد حيات يافته بود برايم يک کتاب مقدس جیبی آورد که مشتمل بر هر دو بخش عهد عتيق و عهد جديد بود. بسيار خشنود و خوشحال شدم چون تصميم گرفته بودم حتماً بدانم در کتاب مقدس چه مطالبي هست. و احساس مي کردم بدون مطالعه آگاهانه کتاب مقدس به سختي مي توانم خودم را مسيحي به شمار آورم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:13  توسط پدرآریوس  | 

چرا مسلمان شدم

 

دكتر والرياپروخوا: به خاطر قرآن مسلمان شدم

دكتر والرياپوروخوا، متولد مسكو است و به گفته خودش، او يكى از اشراف‏زادگان روسى به شمار مى‏آيد. تحصيلات عاليه‏اش را در مسكو در دو رشته فلسفه و زبان‏شناسى گذرانده است. او مترجم قرآن به زبان روسى است

دكتر والريا پوروخوا، مترجم قرآن به زبان روسى‏
و يكى از معدود بانوان مسلمانى است كه قرآن را ترجمه كرده است.
دكتر خوا، از دين مسيح به اسلام گرويد و وقتى از او دليل مسلمان شدنش را پرسيدم، نگاهى به من كرد و گفت: «من به خاطر قرآن مسلمان شدم. قرآن را مطالعه كردم؛ در آن دقيق شدم و عميقاً تفكر كردم و ديدم دين ما، دين يهود و همه اديان الهى، محدود به زمانى خاص بوده‏اند. اين در حالى است كه پيامبران اين اديان، وعده و مژده دينى ماندگار و جاودانه را داده‏اند. وقتى درباره دين اسلام و قرآن تحقيق و مطالعه كردم، با اطمينان قلبى، اسلام را به عنوان تنها دين ماندگار پذيرفتم و مسلمان شدم».
او تحصيلات دانشگاهى خود را نيز در اين امر مؤثر مى‏داند و معتقد است كه تحصيلاتش در زمينه فلسفه و زبان‏شناسى، او را براى فهم و دركى عميق‏تر از قرآن يارى داده است.
از او سؤال كردم: چه شد كه تصميم گرفتيد قرآن را ترجمه كنيد؟ اندكى مكث كرد و گفت: «قرآن، قبل از انقلاب روسيه، بارها و بارها توسط غيرمسلمانان، به زبان روسى ترجمه شده بود؛ ولى هيچ‏كدام مورد تأييد نبودند؛ چون همگى با ديدگاه مسيحيت به قرآن نگاه كرده بودند. من وقتى مسلمان شدم، احساس كردم وظيفه و رسالتى دارم تا اين كار را به‏طور دقيق و درست انجام دهم. دوازده سال از عمر خود را بى‏وقفه در اين زمينه كار كردم و خوشبختانه موفق شدم ترجمه‏اى ارائه دهم كه هم بااستقبال جامعه روسيه و هم با تأييد علماى اسلام روبه‏رو شود و از اين جهت خدا را بسيار شاكر و ممنونم».
مى‏خواستم بدانم كه مردم روسيه با اين اثر چگونه برخورد كرده‏اند و وقتى اين موضوع را از او پرسيدم، لبخندى زد و با اعتماد به نفس گفت: «مسيحيان به صورت بسيار جالبى با آن برخورد كردند و دوست داشتند آن را مطالعه كنند؛ چون مردم روسيه خيلى باهوش هستند. زبان روسى، زبانى شيواست كه مى‏تواند مفاهيم بلند قرآنى را به شكل زيبايى بيان كند و اين، براى آنها جذابيت داشت. در ضمن چون خانواده ما يكى از خانواده‏هاى معروف روسيه است، بنابراين براى هم‏وطنانم جالب بود كه بدانند چطور يك اشراف‏زاده روسى از مسيحيت به اسلام گرايش پيدا كرده و قرآن را با عشق ترجمه كرده است».
وقتى اين جملات را گفت، من واقعاً عشق به قرآن را در چشمانش ديدم. در بين گفت‏وگو بدون اين كه من از او سؤالى بكنم، گفت: «كشور زيبايى داريد و نمايشگاه قرآن در ايران، يكى از باشكوه‏ترين و زيباترين برنامه‏هايى است كه من در زمينه قرآن در تمام دنيا ديده‏ام. من واقعاً خوشحالم كه به اين نمايشگاه دعوت شده‏ام».

http://www.rahyaftegan.com

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:25  توسط پدرآریوس  |