تبليغاتX
گفتمانهای مسلمانان و مسیحیان

گفتمانهای مسلمانان و مسیحیان

معاشرت با مسيحيان

با توجه به آيه 5 سوره مائده , معاشرت با مسيحياني كه در ايران اقامت دارند چه حكمي دارد؟

 

احكام شرعي كه به وسيله فقها استنباط مي‏شود با توجه به مجموع آيات و روايات و ادله هر مسأله است و وجود يك آيه به تنهايي همواره دليل حكم نيست، بلكه رواياتي كه در تفسير آن آمده مي‏تواند راه‏گشا باشد و نسبت به اهل كتاب و پيروان آيين مسيحيت گرچه خدا راقبول دارند ولي چنان چه از بعضي از آيات قرآن كريم استفاده مي‏شود آنها نيز گرفتار نوعي از شرك هستند؛ از جمله اعتقاد به اقنوم‏هاي سه گانه (پدر پسر و روح‏القدس) دارند. نجاست كافران و مشركين يك نوع آلودگي باطني و معنوي است كه آثار آن به جسم آنها نيز سرايت كرده ويك فايده پرهيز از آنها حفظ عقايد و اخلاق بسياري از مردم مي‏باشد كه با آميزش و معاشرت با افراد منحرف و گمراه تحت تأثير قرار گرفته و منحرف مي‏شوند و اين مطلب تازگي ندارد. به همين دليل مصلحين و دلسوزان به افراد معمولي سفارش مي‏كنند كه از معاشرت با افراد گمراه ومنحرف دوري كنند تا از انحراف و گمراهي محفوظ باشند كه اين موضوع در اسلام به صورت حكم نجاست بيان شده است و گذشته از اين نوعا پيروان اديان ديگر از بسياري از آلودگي‏ها مثل خون گوشت خوك و مشروبات الكلي اجتناب نمي‏كنند و طبعا تمام زندگي آنها آلوده مي‏باشدو براي حفظ مسلمانان از اين آلودگي‏ها اسلام اين دستور را داده است و بعضي از فقها به ويژه بسياري از مراجع عصر حاضر مانند آيت اللّه‏ حكيم (ره) آيت اللّه‏ تبريزي آيت‏الله فاضل و مقام معظم رهبري فتوا به طهارت اهل كتاب، در صورتي كه مشرك نباشند داده‏اند و تنها نجاست آنهارا نجاست ظاهري مي‏دانند كه بر اثر آلوده شدن به نجاسات مانند خون مشروبات الكلي و ... پيدا مي‏شود و اگر كسي علم پيدا كرد كه بدن آنها با اين نجاسات آلوده نشده يا علم به آلوده بودن بدن آنها پيدا نكرد پاك مي‏باشند. و در برخي از تفاسير طعام در آيه شريفه به حبوبات و ميوه تفسير شده كه به نظر همه اشكال ندارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:32  توسط پدرآریوس  | 

پيامبر اسلام و مسيحيت

اگر مسيحيت تحريف نمي شد

آيا نيازي به آمدن پيامبر اسلام بود؟ چرا؟

 

تجديد رسالت و ظهور پيامبران جديد، علل متعددي دارد. يكي از اين علل مسأله تحريف، تغيير و تبديل‏هايي است كه در تعليمات و كتاب‏هاي پيامبران پيشين رخ داده است. در نتيجه آن كتاب‏ها و تعاليم گذشته، صلاحيت خود را براي هدايت مردم از دست داده بودند. اما اين،تنها علت آمدن پيامبران جديد، نيست تا بگوييم در صورت عدم تحقق تحريف؛ ديگر نيازي به آمدن پيامبر جديد نبود (هر چند همين امر هم در مورد مسيحيت اتفاق نيفتاده و اين دين به شدّت دستخوش تحريف شده است)؛ بلكه تجديد رسولان و آمدن پيامبران ـ به ويژه آمدن پيامبرخاتم حضرت محمد(ص) ـ علت‏هاي ديگري هم دارد؛ از جمله عمق بخشيدن به تعاليم پيامبران گذشته و نيز تكميل و افزودن آنچه كه در گذشته، زمينه ابلاغ و تعليم آن وجود نداشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:21  توسط پدرآریوس  | 

امام علي (ع) و مسيحيت

در دين مسيح امام علي (ع ) چه جايگاهي براي علما دارد؟

 

جايگاه و شايستگي امام علي(ع)، نه تنها از طرف صاحب‏نظران شيعه، بلكه از طرف همه فرقه‏ها و مذاهب اسلامي و غير اسلامي بيان شده است.

    علامه محمدتقي جعفري مي‏گويد: «در نتيجه تحقيقات و بررسي‏هاي همه جانبه‏اي كه از آغاز ظهور اسلام تاكنون درباره شخصيت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(ع) - چه به وسيله مشاهده كنندگان معاصر او و چه بعدها به وسيله متفكران صاحبنظر اسلامي و ديگر ملل -صورت گرفته، اين حقيقت پذيرفته شده است كه شخصيت علي(ع) چنان كه در قلمرو مكتب‏هاي الهي در رديف پيامبراني مانند ابراهيم، موسي و عيسي و محمد قرار دارد؛ همچنان در قلمرو پيشتازان كاروانيان انساني - كه تكامل در انسانيت را هدف‏گيري نموده‏اند - در صف اوّل جايگرفته است»، (شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 170).

    اين مسأله در مورد امام علي(ع)، از زبان مبارك پيامبر اسلام(ص)، نيز وارد شده است: «هر كس مي‏خواهد به حضرت آدم در علمش، به نوح در تقوايش، به ابراهيم در بردباريش، به موسي در هيبتش و به عيسي در عبادتش بنگرد، به علي بن ابيطالب نگاه كند»،(شرح تجريد ملاّ علي قوشچي، باب امامت، به نقل از شرح نهج‏البلاغه، محمدتقي جعفري، ج 1، ص 201).

    اميرالمؤمنين(ع) در ميان تمامي انديشمندان بشري - در گذشته، حال و آينده - جايگاه ويژه‏اي دارد؛ زيرا ايشان تنها كسي است كه نماينده كلّ تاريخ بشري و حامل رسالت‏هاي الهي پيامبران(ع) است؛ براي نمونه عباراتي چند از سخنان انديشمندان مسيحي - كه در عظمت امامعلي(ع) بيان نموده‏اند - در اين جا بيان مي‏گردد:

    1. جبران خليل جبران (نويسنده پر شور و مواج مسيحي) در مورد امام علي(ع) مي‏فرمايد:

    «به عقيده من فرزند ابيطالب اولين عرب بود كه ملازمت و مجاورت روح كلي را گزيد و با آن دمساز و همراز شب گرديد. او نخستين عربي بود كه دولبش آهنگ ترانه روح كلي را به گوش مردم منعكس ساخت كه پيش از آن اين نغمه را نشنيده بودند. بدين جهت در ميانراه‏هاي پر فروغ بلاغت او و تاريكي‏هاي گذشته خود، حيران ماندند. پس هر كس شيفته و دلداده او گشت، شيفتگي و دلدادگيش به رشته‏هاي فطرت بسته است و هر كس با او دشمني نمود، از فرزندان جاهليت است، (عبدالفتاح عبد المقصود، الامامعلي بن ابيطالب، ج 1، مقدمه).

    2. جرج جرداق (از برترين نويسندگان مسيحي عرب) مي‏گويد: «نزد حقيقت و تاريخ، يكسان است او را بشناسي يا نشناسي، تاريخ و حقيقت گواهي مي‏دهند كه او وجدان بيدار و قهّار شهيد نامي، پدر و بزرگ شهيدان علي بن ابيطالب، صوت عدالت انساني، شخصيت جاويدانشرق است.

    اي جهان! چه مي‏شد اگر هر چه قدرت و قوه داري به كار مي‏بردي و در هر زمان «عليّ» اي با آن عقلش، با آن قلبش، با آن زبانش و با آن ذوالفقارش به عالم مي‏بخشيدي؟!، (جرج جرداق، امام علي صداي عدالت انساني، به نقل ازكتاب امام علي، عبدالفتاح عبدالمقصود، ج 1، ص 18).

    3. ميخائيل نعيمه (نويسنده مسيحي و صاحب نظر و متفكر عرب) مي‏گويد: «هيچ مورخ و نويسنده‏اي، هر انداره هم كه نبوغ و رادمردي ممتاز برخوردار بوده باشد، نمي‏تواند قيافه كاملي از انسان بزرگي مانند پيشوا علي(ع) در مجموعه‏اي كه حتي داراي هزار صفحه باشد ترسيمكند و دوراني پر از رويدادهاي بزرگ، مانند دوران او را توضيح بدهد و...، (صوت العدالة الانسانيه، ص 7؛ به نقل از شرح نهج البلاغه، محمدتقي جعفري، ج 1، ص 174).

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:22  توسط پدرآریوس  | 

آيا مسيح منجي است؟

چرا عقيده مسيحيان مبني بر «ناجي» و «نادي» بودن مسيح (ع) و اينكه مسيح كشته شد تا گناهان آنها بخشوده شود، عقيده باطلي است؟

 

 

 

 زيرا:

 

اولاً مسيح(ع) پيامبري همچون ساير پيامبران خدا بود، نه خدا بود و نه فرزند خدا، خداوند يكتا و يگانه است و شبيه و نظير و مثل و مانند و همسر و فرزند ندارد.

 

ثانياً «فداء» و قرباني گناهان ديگران شدن مطلبي كاملاً غير منطقي است هر كس در گرو اعمال خويش است و راه نجات نيز تنها ايمان و عمل صالح خود انسان است.

 

ثالثاً عقيده «فدا» گناهكار پرور و تشويق كننده به فساد و  تباهي و آلودگي است.

 

و اگر مي بينيم قرآن مخصوصاً روي مسأله مصلوب نشدن مسيح(ع) تكيه كرده است، با اينكه ظاهراً موضوع ساده اي بنظر مي رسد به خاطر همين است كه عقيده خرافي فداء و بازخريد گناهان امت را به شدت بكوبد،مسيحيان را از اين عقيده خرافي باز دارد تا نجات را در گرو اعمال خويش ببينند، نه در پناه بردن بصليب.

 

رابعاً قرائني در دست است كه مسأله مصلوب شدن عيسي(ع) را تضعيف مي كند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:11  توسط پدرآریوس  | 

عيسي (ع) و گناه انسان

مسيحيان معتقدند كه حضرت عيسى عليه السلام فداى گناهان انسان شده است . نظر قرآن در اين باره چيست ؟

 

  اولا ; مسيحيان معتقدند كه حضرت آدم مرتكب گناه شد و از درخت ممنوع خورد .  درحاليكه قرآن اين مطلب را از دو جهت دفع مى كند .

 نـخـسـت آنـكـه نـهى از خوردن ازدرخت , نهى مولوى نبود بلكه نهى ارشادى بود كه صرفا براى  مصلحت و رشد آن حضرت بود , و روشن است كه بر اطاعت يا عدم اطاعت امر يا نهى ارشادى ثواب  و عـقـاب اخـروى مـترتب نمى شود . تنها اثر عدم اطاعت اين نوع اوامر و نواهى اثر وضعى آنهاست  حـضـرت آدم عـلـيـه الـسلام با خوردن از درخت ممنوع قرب الهى و آسايش بهشت آسمانى را از  دست داد .

  دوم آنكه برهان عقلى و نقلى نشان مى دهد كه حضرت آدم عليه السلام از انبياءالهى بوده است .  و پيامبران داراى مقام عصمت اند و دچار گناه نمى شوند .

  ثانيا ; مسيحيان معتقدند كه گناه كردن از ذاتيات آدم است و از او منفك نمى شود .

  در حـاليكه قرآن كريم اين عقيده را رد مى كند و

 مى فرمايد : ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدى (  طه / 122 )

و نيز فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتواب الرحيم ( بقره / 37 ) .

 اعـتـبـار عقلى نيز مويد آن است كه حضرت آدم عليه السلام اگر گناهى كرده باشند موردعفو و  بخشش خدا قرار گرفته اند .  و با وجودش بخشش و عفو ديگر اثرى از گناه باقى نمى ماند تا حضرت عيسى عليه السلام بخواهد  فداى آن باشد .

 ثالثا ; اين اعتقاد مسيحيان كه گناه حضرت آدم در فرزندان او نيز باقى ماند و به آنها به ارث رسيد  , نادرست است .  زيـرا مستلزم آن است كه آثار گناه حضرت آدم بركسانى كه گناه نكرده اند بار شود و اين مطلب  يعنى ظلم و بى عدالتى .

  قرآن كريم مى فرمايد : ان لا تزر وازره وزر اخرى ( نجم / 39 ) .

 رابـعـا ; لازمـه اعتقاد مسيحيان اين است كه همه گناهان سبب هلاكت و عقاب جاويدان شوند و  تفاوتى ميان گناهان نباشد .  در حاليكه عقل و نقل دلالت دارند كه ميان گناهان به لحاظ تاثير تفاوت وجود دارد و گناهان به  صغيره و كبيره تقسيم شوند .  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:59  توسط پدرآریوس  | 

آيا عيسى پسر خداست ؟

آيا عيسى پسر خداست ؟

 پيش از آن كه به اصل پاسخ بپردازيم لازم است توضيح دهيم كه مسلمانان از كلمه خدا چه  حقيقتى را اراده مى كنند و منظور آنها از خدا چيست ؟هر كس مختصر اطلاعى از مبانى اعتقادى  اسلام داشته باشد بخوبى مى داند كه خدا از نظر اسلام مبدئى است كه داراى همه گونه صفات  كـمـال اسـت و هـيـچ گونه نقص و عيب و احتياج و محدوديتى در او راه ندارد و تمام موجودات  جهان آفريده او و نيازمندبه او هستند و او به هيچ موجودى نياز ندارد .  بـديـهـى است چنين خدايى نه مى تواند به كسى نياز داشته باشد و نه داراى اجزاءذهنى و خارجى  بـاشـد و نـه مى تواند بزايد و يا زاييده كسى باشد و نه مى تواند همسرداشته باشد و يا با چشم ديده  شود و نه ممكن است محدود به زمان و يا مكان باشد .  زيـرا هـر كـدام از اين امور , هرگاه در خدا موجود باشد او را از مرتبه خدايى پايين آورده , جزء  آفريده ها و مخلوقاتش قرار مى دهد مثلا هرگاه خدا مانند ديگر موجودات مادى , مركب و داراى  اجزاء باشد - مثل اين كه مى گوييم آب مركب از دو عنصر يعنى اكسيژن و هيدروژن است - مسلم  اسـت كـه در ايـن صـورت در اصـل هستى خود نيازمند به هر كدام از آن اجزاء خواهد بود و بدون  آنهاپديد نخواهد آمد و اين معنى با خدايى او كه به معنى سرچشمه هستى و آفريدگار جهان  بودن است سازگار نمى باشد .  روى اين حساب , مسيحيان در اين عقيده كه عيسى عليه السلام را پسر خدا مى دانندبدون آن كه  توجه داشته باشند خدا را از مقام الوهيت پايين آورده , در زمره ديگرآفريده ها قرار مى دهند .  چـگونه ممكن است خدايى كه به هيچ وجه تركيب در او راه ندارد , جزئى از خود راجدا كرده و به  شكل عيسى كه مانند همه افراد بشر داراى جسم و ماده است درآورد و او را پسر خود و خود را پدر  او بـخـوانـد مقامات مسيحى چون ديدند موضوع پسر بودن عيسى با اصول مسلم عقل و علم  سـازگـارنـيـست , ناگزير درصدد توجيه و تاويل برآمده پسر بودن عيسى را به يكى از معانى زير  گـرفـتـه و گـفته اند :

1 - از آنجا كه آفرينش عيسى بر خلاف روش معمولى و بدون داشتن پدر  صـورت گرفته وكارهاى دوران زندگى او آميخته با انواع معجزات و حوادث خارق العاده بوده ,  ازايـن جـهت مى توان گفت عيسى مظهر و آينه تمام نماى خداست و به همين جهت خداوند ازاو  تـعبير به پسر نموده است و يا چون خداوند عيسى را فوق العاده دوست مى داشت ازاين جهت او را  پسر خود خوانده است .  ايـن تـوجـيـه داراى دو ايراد زير است :

الف - با صريح آيات عهد جديد كه مى گويد : ليكن چون  زمـان بـه كمال رسيد خدا پسرخود را فرستاد كه از زن زاييده شد و همچنين با معتقدات عموم  مـسـيـحـيـان كـه دراعـتقاد نامه نيقيه بدين شرح است مندرج است : ما ايمان داريم به خداى  واحـدپـدر , قادر مطلق , خالق همه چيزهاى ديدنى و ناديدنى , و به خداوند واحد , عيسى مسيح ,  پسر خدا , مولود از پدر , يگانه مولودى كه از ذات پدر است ; خدا ازخدا , نور از نور , خداى حقيقى  از خداى حقيقى , كه مولود است نه مخلوق , از يك ذات هم ذات با پدر 000 سازگار نخواهد بود  زيرا عبارات فوق , صريح در اين است كه عيسى مسيح پسر خداست همان طورى كه نور از نور جدا  مـى شـود , عيسى هم ازخدا جدا شده و در رحم مريم قرار گرفته و از آنجا براى هدايت و سعادت  مردم پا به اين عالم گذاشته است .

  ب - هرگاه آفرينش بدون پدر و يا زندگى آميخته به انواع معجزات و امور خارق العاده , كافى در  نـامـيـدن كـسى به پسر خدا باشد در اين صورت اين نام و نسبت هيچ گونه اختصاصى به عيسى  ندارد ; زيرا آدم هم بدون پدر و مادر آفريده شده وپيامبرانى مانند ابراهيم و موسى و نوح و 000 نيز  سـراسر زندگانى آنها با انواع حوادث خارق العاده و معجزات آميخته بوده است و همچنين خداوند  همه آنها را دوست داشته پس بايد آنها نيز پسر خدا ناميده شوند .

  2 - تـوجيه ديگر اين كه مى گويند : منظور از اين كه عيسى پسر خداست اين است كه خداوند در  پيكر عيسى حلول كرده , همان سان كه حرارت در آب حلول مى كند .  اين توجيه نه تنها فرار از اصل اشكال نيست بلكه از چاله به دره سقوط كردن است ;زيرا همان طور  كـه در ابـتداى بحث تذكر داده شد , خداوند نه مى تواند جسم باشد ونه محدود به زمان و مكان ;  خداوندى كه صرف وجود و غير محدود به زمان و مكان است چگونه مى تواند در بدن انسانى مانند  عـيـسـى كه مانند همه افراد بشر غذا مى خورد ومى خوابيد و راه مى رفت و از لحاظ زمان و مكان  مـحـدود بـود حلول كرده و محدود شده باشد ؟ آيا آب دريا با آن كه محدود است مى شود در يك  كـاسه كوچكى جا گيرد و اگر نمى شود ,پس چگونه ممكن است وجود نامحدود خداوند در پيكر  انـسانى چون عيسى محدود و محصورگردد ؟به هر حال , موضوع پسر بودن عيسى براى خدا نه  تـنـهـا مـعقول و منطقى نيست , بلكه هرگاه كسى كمتر اطلاعى از مبانى اعتقادى اسلام داشته  بـاشـد , ايـن نـوع سوالها به همان اندازه براى او تعجب آور است كه كسى بپرسد : چرا خداوند غذا  نمى خورد و چراخدا راه نمى رود ؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:11  توسط پدرآریوس  | 

سوگند نماينده كنگره آمريكا با قرآن حتمي است

نخستين نماينده مسلمان كنگره آمريكا مي‌گويد كه سوگند خود را با قرآن خواهد خورد و از قرآني استفاده مي‌كند كه زماني متعلق به «توماس جفرسون» بوده تا نشان د‌هد كه تفاوت‌هاي مذهبي مسئله مهم و وحشتناكي نيست.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از «آسوشيتدپرس»، «كيت اليسون» جمهوريخواه تصميم گرفته است، روز پنجشنبه با قرآني كه چند قرن قدمت دارد، سوگند ياد كند. وي اين تصميم را زماني گرفت كه متوجه شد اين قرآن قديمي در كتابخانه كنگره آمريكاست. جفرسون، سومين رئيس‌جمهور آمريكا و يك مجموعه‌دار كتب به زبان‌هاي گوناگون، اين كتاب را در سال 1815 به عنوان جزيي از يك مجموعه به كنگره فروخت.

اليسون گفت: «اين ثابت مي‌كند كه ما از همان ابتدا، مردم روشن‌بيني داشته‌ايم كه از نظر مذهبي، بسيار منعطف بوده و اعتقاد داشته‌اند كه خرد مي‌تواند از هر منبعي، از جمله قرآن بهره‌مند شود».

وي اضافه كرد: «جفرسون از هيچ مذهب ديگري احساس ترس نمي‌كرد و اين نشان مي‌دهد كه انعطاف مذهبي سنگ بناي كشور ما بوده است».

عده‌اي از منتقدان بر اين باورند كه ذكر قسم، تنها بايد به كتاب مقدس مسيحيان باشد و هشدار داده‌اند كه در غير اين صورت، مسلمان‌هاي بيشتري در كنگره انتخاب خواهند شد. اليسون متولد ديترويت بوده و در دانشگاه به اسلام گرويده است.

اليسون گفت: با كتابخانه نيز هماهنگي لازم شده و رئيس بخش مربوطه روز پنجشنبه، قرآن را به محل كنگره مي‌آورد و سپس باز مي‌گرداند.

ترجمه انگليسي قرآن جفرسون، در سال 1764 در لندن منتشر شده و رئيس بخش مربوطه در اين‌باره گفته كه اين، قرآني است كه درك اروپا از قرآن بنا بر آن شكل مي‌گيرد.
اين قرآن از آتش‌سوزي سال 1851 كپتول‌هيل هم سالم درآورده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:57  توسط پدرآریوس  | 

يک کشيش: خدا به من گفته امسال به آمريکا حمله مي‌شود

 «پت رابرتسون» مبلغ مسيحي ارادتمند به رئيس‌جمهور آمريكا كه مدعي است با خدا صحبت مي‌كند، در تازه‌ترين پيشگويي خود گفته است كه در سال جاري ميلادي يك حمله تروريستي وحشتناك در آمريكا انجام خواهد گرفت كه بر اثر آن شمار زيادي از آمريكايي‌ها كشته خواهند شد.
اين نوع پيشگويي‌ها كاملا همسو با سياست‌هاي تبليغي نومحافظه‌كاران آمريكا است.

به گزارش ايرنا، رابرتسون كه پيشگويي او روز چهارشنبه در شماري از رسانه‌هاي آمريكايي منتشر شد، تصريح كرد كه اين حمله معلوم نيست حتما هسته‌اي باشد.
او ادامه داد: خداوند نگفت كه حمله هسته‌اي است، ولي من فكر مي‌كنم كه چيزي شبيه به آن باشد.

اين پيشگوي مسيحي گفت: در مناجات اخير خود، خدا به او گفته كه ميليون‌ها نفر تحت تاثير اين حمله قرار مي‌گيرند و حمله پس از سپتامبر انجام مي‌گيرد. خداوند به من گفته كه دوستي آمريكا با اسرائيل قلابي است و منجر به خودكشي اسرائيل مي‌شود.

سال گذشته نيز رابرتسون گفت كه سكته مغزي آريل شارون مجازات خداوند در حق او بوده است.
پيشگويي‌هاي سالانه رابرتسون مرسوم شده و او هر سال اين كار را انجام مي‌دهد. در سال ‪ ۲۰۰۴‬او پيش‌بيني كرد كه بوش به راحتي انتخابات را برنده مي‌شود.

در سال ‪ ،۲۰۰۵‬او پيش‌بيني كرد كه طرح اصلاح بيمه‌هاي اجتماعي تصويب مي‌شود و بوش قضات محافظه‌كار را در دادگاه فدرال منصوب مي‌كند. البته طرح بيمه‌هاي اجتماعي رئيس جمهور آمريكا با مخالفت گسترده روبرو شد.

رابرتسون گفت: سابقه پيش‌بيني‌هاي من نسبتا خوب است البته گاهي اوقات اشتباه مي‌شود.
وي در ماه مي نيز گفته بود توفان و احتمالا سونامي سواحل آمريكا را در سال ‪ ۲۰۰۶‬تخريب مي‌كند. وي با وجود اين حقيقت كه سونامي در آمريكا رخ نداد، مي‌گويد توفان‌ها و باران‌هاي شديد در نيوانگلند نشان از پيش‌بيني او است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:56  توسط پدرآریوس  | 

آريوس كيست؟

آريوس كيست؟

آريوس… بلند بالا و باريك بود، نگاهي اندوهناك داشت و آثار رياضت و خشكي از ظاهرش هويدا بود. به طوري كه از لباسش برمي‌آمد ـ قباي كوتاه بي‌آستين، شالي به منزله روپوش ـ از جمله زهاد بود. طرز حرف زدنش شيرين و سخنانش اقناع كننده بود. دوشيزگان تارك دنيا، كه در اسكندريه زياد بودند، احترام فراواني به او مي‌گذاشتند و در ميان روحانيون عاليمقام هواخواهان وفادار بسيار داشت.

آريوس مي‌گفت مسيح با آفريننده يكي نيست، بلكه «لوگوس»، يعني نخستين و عاليقدرترين همه مخلوقات، است. آلكساندر اسقف اعتراض كرد، آريوس ابرام ورزيد. او چنين استدلال كرد: «اگر پسر به وسيله پدر به وجود آمده است بايد در زمان به دنيا آمده باشد (حادث باشد). در اين صورت، نمي‌تواند با پدر از لحاظ ابديت، يكسان باشد. به علاوه، اگر مسيح،آفريده شده است، بايد كه از عدم به وجود آمده باشد، نه از ذات پدر. پس با پدر از يك ذات نبوده است.» برخي از اسقفها ايرادهايي گرفتند؛ بسياري از كشيشها با آريوس همدلي نشان دادند؛ روحانيان و غير روحانيان در ايالات آسيايي بر سر اين نكته دستخوش تشتت آرا شدند، و بنا به گفته ائوسبيوس: «در شهرها غوغا و بي‌نظمي به پايه‌اي رسيد كه اين امر براي مشركان حتي در تئاترهايشان موضوع تفريح كفرآميزي گشت.»

قسطنطين، كه پس از سرنگون ساختن ليكينيوس به نيكومديا آمده بود، به وسيله اسقف اين شهر از موضوع اطلاع يافت. وي يك پيام خصوصي براي آلكساندر و آريوس فرستاد و آنان را دعوت كرد كه آرامش فيلسوفان را سرمشق قرار دهند و اختلافات فكري خود را به طور مسالمت‌آميز با يكديگر حل كنند، يا لااقل نگذارند عامه مردم از مباحثات آن دو آگاه شوند. نامه‌اش، كه ائوسبيوس آن را حفظ كرده است، بروشني نشان مي‌دهد كه قسطنطين چندان پابند به اصول الاهيات نبوده است، و سياست مذهبي او هدفهاي سياسي داشته است. من فرض را بر آن گذاشته بودم كه انديشه‌هايي را كه همه مردم از خدايان دارند به يك شكل واحد بازگردانم، زيرا قوياً حس مي‌كردم اگر بتوانم مردم را متقاعد سازم كه در اين باره متحد شوند، اداره امور به طور قابل ملاحظه‌اي آسان خواهد شد. اما افسوس! اطلاع مي‌يابم كه در ميان شما بيش از آنچه اخيراً در افريقا مجادله بوده است مجادله وجود دارد. ظاهراً علت اين مجادلات پوچ به نظر مي‌رسد و در خور چنين معارضات تند نيست. تو‌، آلكساندر، اگر مي‌خواستي بداني كشيشانت درباره يك مسئله حقوقي يا حتي درباره جزئي از مسئله‌اي كه هيچ گونه اهميتي ندارد چگونه فكر مي‌كنند، و تو، آريوس، اگر چنين افكاري داشتي، مي‌بايست سكوت مي‌كردي … لزومي نداشت كه اين مسائل را به ميان مردم بكشانيد …، زيرا اينها مسائلي هستند كه فقط بيكاري محرك آنهاست و جز براي حدت دادن به ذهن فايده‌اي ندارد …، كارهايي است احمقانه، در خور كودكان بي‌تجربه، نه شايسته كشيشها يا اشخاص معقول.

اين نامه هيچ اثري نكرد. براي كليسا مسئله «همذاتي» بدان گونه كه در مقابل شباهت ساده يعني «همانندي» پسر و پدر عنوان مي‌شد، از نظر خداشناسي و سياسي موضوعي حياتي بود. اگر مسيح خدا نبود، همه بنياد مذهب مسيحي ممكن بود فرو ريزد، و اگر اختلاف نظر درباره اين نكته مجاز مي‌شد، آشفتگي عقايد ممكن بود وحدت كليسا، قدرت آن، و بنابراين مددي را كه به دولت مي‌رسانيد از ميان ببرد.چون مباحثه بيش از پيش شيوع مي‌يافت و مشرق يوناني را شعله‌ور مي‌ساخت، قسطنطين، براي پايان دادن به اين كار، تصميم گرفت نخستين شوراي عمومي كليسا را تشكيل دهد. پس همه اسقفها را دعوت كرد كه در سال 325 به نيقيه (نيكايا) واقع در بيتينيا نزديك پايتختش نيكومديا، بيايند و همه‌ مخارج آنان را تأمين كرد. سيصد و هجده تن آمدند، و يكي از ايشان مي‌گويد: «روحانيان ديگري هم كه عده‌شان كمتر بود دستيارشان بودند.» اين نكته مي‌‌رساند كه كليسا در آن زمان به چه رشد و توسعه عظيمي رسيده بود. بيشتر اين اسقفها از ايالات شرقي مي‌آمدند. بسياري از اسقف نشينهاي مغرب از اين مباحثه اطلاع نداشتند، و پاپ سيلوستر اول، كه به سبب بيماري نتوانسته بود بيايد، به فرستادن چند كشيش به نمايندگي اكتفا كرد.

شورا در تالار بزرگ يكي از كاخهاي امپراطوري به رياست عاليه قسطنطين تشكيل جلسه داد. امپراطور با پيامي خطاب به اسقفها، مبني بر استقرار وحدت كليسا، مذاكرات را افتتاح كرد. ائوسبيوس مي‌گويد: «با شكيبايي به نطقها گوش داد؛ شدت وحدت گفتار مخالفان را تعديل كرد،» و خود نيز در مباحثات شركت جست.

 آريوس نظريه خود را مبني بر اينكه مسيح موجودي بود آفريده، نابرابر با پدر، و «فقط به وسيله مشاركت، الاهي بود» تكرار كرد. پرسندگان باهوش او را مجبور كردند قبول كند كه اگر مسيح مخلوق بوده و آغاز داشته ممكن بوده است كه تغيير كند، و اگر مي‌توانسته است تغيير كند، ممكن بوده است كه از فضيلت به منقصت بگرايد. پاسخهايش صادقانه، منطقي، و برايش مرگبار بود. آتاناسيوس، سركشيش فصيح و پرخاشگري كه آلكساندر به عنوان شمشير الاهيات خود همراه آورده بود، بروشني نشان داد كه اگر مسيح و روح القدس با پدر همذات نبودند، شرك و اعتقاد به تعدد خدايان پيروز مي‌شد. اذعان كرد كه در نظر مجسم ساختن سه شخص متمايز در وجود يك خدا اشكال دارد، ولي چنين دفاع كرد كه عقل بايستي در برابر راز تثليت سر تعظيم فرو آورد.

 همه اسقفها، جز هفده تن از آنان، با او موافقت نمودند و بيانيه‌اي را در توضيح اين نظر امضا كردند. هوادران آريوس به امضاي آن تن در دادند، مشروط بر اينكه يك حرف به آن اضافه شود و «همذاتي» به «همانندي» تبديل گردد. شورا امتناع ورزيد و به صوابديد امپراطور بيانيه ذيل را منتشر ساخت:

ما به خدايي يگانه معتقديم، به پدر قادر مطلق، آفريننده همه چيزهاي آشكار و نهان، و به يك خداوندگار، به عيسي مسيح، پسر خدا، به وجود آمده … نه آفريده، همذات با پدر … كه به خاطر ما مردم و به خاطر نجات ما فرود آمده، مجسم شده، بشر گشته، رنج ديده، روز سوم از ميان مردگان برخاسته، به آسمان صعود كرده است و براي داوري زندگان و مردگان خواهد آمد.

تاريخ تمدن ويل دورانت ،جلد 3، ص768تا 770

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:21  توسط پدرآریوس  | 

امام حسين و مسيح

در زيارت عاشورا مي خوانيم "يا ثارالله وابن ثاره ..." با اين كه مي دانيم خدا جسم نيست، پس براي اظهار شرف خون امام حسين(ع) اين عبارت ذكر شدهاست. اگر مسيحيان به ما بگويند چون شما براي احترام به امام حسين(ع) ثارالله وبن ثاره          مي گوييد ما هم به احترام مسيح بن مريم او را پسر خدا مي دانيم، جواب چيست؟

 

ثاره به معني خون خواهي است. عبارت "السلام عليك يا ثارالله" در زيارت عاشورا و جاهاي ديگر به اين معني است كه: سلام بر تو، اي كسي كه خون خواه تو خداونداست. چون حضرت سيدالشهدا با كمال اخلاص جان و همه چيز خود را در راه اعلاي كلمه توحيد و مخالفت با كفر و فسق فدا كرد، خون او را نسبت به خدا مي دهند و مي گويند:‌اي ثارخدا، يعني اي كسي كه وليّ دم و خون خواهد خدا است.

اگر خون خدا گفته شود براي تقدس و شرافت بخشيدن به خون مقدس امام حسين(ع) است و به اصطلاح( اضافه تشريفي) است، نه اضافه حقيقي، زيرا همة شيعيان و پيروان اباعبدالله(ع) مي دانند كه خدا جسم نيست تا خون داشته باشد. اضافه تشريفي در عرف شرع و قرآن رايج است كه براي بيان شرافت و عظمت چيزي آن را به خدا نسبت مي دهند مثل خانة خدا و ماه خدا در حالي كه روشن است خداوند نه جسم است و نه نيازي به خانه دارد. پس چنان چه براي بيان شرافت كعبه معظمه بيت الله الحرام گفته مي شود، براي بيان عظمت و قداست و شرافت خون پاك امام حسين(ع) خون خدا گفته مي شود و احدي از پيروان ايشان يافت نمي شود كه از اين عبارت معني حقيقي خون خدارا بفهمد،‌ چون هر مسلماني از ابتداي تكليف دانسته و يقين كرده يكي از صفاتي كه خدا ندارد، جسم بودن او است.

نه مركّب بود و و جسم، نه مريي و نه محل

بي شريك است و معاني،‌تو غني دان خالق

پس در موقع گفتن يا شنيدن "ثارالله" يقين دارد بر سبيل حقيقت نيست بلكه از باب تشريف و تعظيم است.

امام مسيحيان مسيح را فرزند حقيقي خدا مي دانند و اين نام را نه به عنوان احترام و تشريفات بلكه به معني واقعي بر او اطلاق مي كنند و صريحاً در كتاب هاي خود مي گويند كه اطلاق اين نام بر غير مسيح به معني واقعي جايز نيست .مسيحيان واقعاً به خداي سه گانه معتقدند. قرآن به عنوان وحي الهي اين انحراف را از آنان نقل و انتقاد كرده است: "به خدا و پيامبر او ايمان بياوريد و نگوييد (خداوند) سه گانه است. خدا تنها معبود يگانه است،‌ او منزّه است كه فرزندي داشته باشد".

پس عالم مسيحيت واقعاً‌ به خداي سه گانه معتقدند، نه مجازاً. افزون بر اين قرآن از اين كه كسي به عنوان فرزند خدا معرفي شود نهي كرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:19  توسط پدرآریوس  | 

حضرت عیسی (ع) JESUS

در مورد نسبتي كه مسيحيان به حضرت عيسي(ع) مي‏دهند

، توضيح بفرماييد.

 

مسيحيان، حضرت عيسي(ع) را (ابن) يعني پسر خدا مي‏دانند و قائل به اقانيم ثلاثه هستند و او را جزئي از خدا مي‏دانند و مي‏گويند روح خدا در او دميده شده، پس شعبه‏اي از خدا است. لذا در قرآن خطاب به مسيحيان مي‏فرمايد: "يا اهل الكتاب لا تغلوا في دينكم و لا تقولوا علي اللَّه الاّ الحقّ انّما المسيح عيسي بن مريم رسول اللَّه و كلمته القاها الي مريم و روح منه فآمنوا باللَّه و رسله و لا تقولوا ثلاثه انتهوا خيراً لكم انّما اللَّه اله واحد سبحانه أن يكون له ولد؛(1) اي اهل كتاب(علماي نصارا)! در دين خود غلوّ نكنيد و اندازه نگه داريد و درباره خدا جز به راستي سخن نگوييد. مسيح، عيسي پسر مريم، رسول خدا و كلمه الهي است كه خدا او را به مريم عطا كرده است. پس به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و نگوييد (أب و ابن و روح القدس) و دست از اين حرف برداريد. اين براي شما بهتر است. خدا يكي و يگانه است. او پاك و منزه است از اين كه فرزندي داشته باشد".

نكته جالب توجه اين است كه در قرآن اغلب جاهايي كه از عيسي(ع) سخن به ميان آورده، به صورت عيسي بن مريم (عيسي پسر مريم) آمده تا با آن چه كه مسيحيان مي‏گويند كه عيسي پسر خدا است، مقابله كند و آن را مردود بدانند.

پي نوشت‏ها:

1. نساء (4) آيه 171.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 3:2  توسط پدرآریوس  | 

مسيحيت

آيا مسيحيت راهي آسان براي رسيدن به كمال و قرب الهي است؟

 

در ابتدا پرسش بسيار عجيب مي نمايد كه چگونه مي تواند ديني كه نسبت به آئين پس از خود ناقص است، در رساندن انسان به كمال و قرب الهي كه هدف اساسي اديان است، موفق تر و آسان تر باشد؟ اما هنگامي كه انسان با تبليغات مسيحيان و به آموزه ها و احكام مسيحيت برخورد مي نمايد، هدف از اين گفته را متوجه مي شود كه چرا چنين بيان مي شود؟

در دين مسيحيت فعلي ما با احكام و تكاليف چنداني برخورد نمي كنيم، همه چيز در آن به آساني حل مي شود و با تسامح و تساهل از كنار هر چيزي مي گذرد اما آيا مسيحيت واقعي چنين بوده است؟ آيا آن چه را كه حضرت عيسي به پيروان خود گفته بود، اين است كه شما بدون سعي و تلاش مي توانيد به كمال و قرب الهي برسيد؟ آيا برخلاف حكم الهي در قرآن سخن گفته است كه مي فرمايد: "ليس للانسان الا ما سعي؛ (1) براي هيچ انساني نيست مگر به همان اندازه كه كوشش و تلاش نموده است"؟ واقعيت اين است كه اين مسئله برخلاف تعاليم حضرت مسيح و برخلاف عقل سليم است.

 

چيزي كه به نام مسيحيت امروز وجود دارد، جز فاصله گرفتن از پيام پيامبر آسماني نيست.

 

حضرت مسيح فرمود كه من نيامده ام تا تورات را باطل سازم، بلكه مي خواهم آن را به كمال برسانم. اين نكته حتي در انجيل وجود دارد. بدين ترتيب تمام آنچه از احكام و تكاليف در دين يهود وجود داشته، در مسيحيت وجود دارد، به اضافه تكاليفي كه حضرت مسيح فرموده است. هنگامي كه به تكاليف ديني يهود نگاه مي كنيم، متوجه مي شويم كه وظايف سنگين در آن فراوان است، كه به عنوان نمونه مي توان به موارد ذيل اشاره كرد: سنگسار در ازاي عبادت شرك آلود، كشتن تمامي افراد بيگانه، كشته شدن در ازاي بي احترامي به پدر و مادر، كشته شدن در ازاي كار كردن در روز شنبه و...

 

در دين مسيحيت همه اين احكام معتبر است، به اضافه چيزهايي مانند رهبانيت و ترك ازدواج كه منطقي نبوده و اصولا به طور عام قابل پياده شدن نيست.

 

اما امروزه در دنياي مسيحيت اين احكام و تكاليف به كلي ناديده گرفته مي شود و يا فقط عده اي خاص كه تارك دنيا و راهب شده اند، به اين تكاليف توجه نموده و عمل مي كنند و در واقع مسيحيان واقعي چنين افرادي هستند.

 

بنابراين آنچه در تبليغات وانمود مي شود كه مسيحيت راه و شريعت آسان براي رسيدن به خدا است، كاملا نادرست است.

 

در عين حال اين باور از نظر آيات و عقل سليم كاملا مردود است. در آيات تنها در نتيجه سعي و تلاش مي توان به كمال و قرب الهي رسيد.

 

نابرده رنج گنج ميسر نمي شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

 

از پيشوايان معصوم (ع) آمده كه : "بهشت با سختي ها پيچيده شده و دوزخ با شهوات" هر عمل نيك اگر چه ذره اي باشد، انسان پاداش و كيفر آن را مي بيند. هيچ گاه كار نيك و بد با هم يكسان نيستند.

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاي نور چشم من به جز از كشته ندروي

انسان بايد براي رسيدن به مقام قرب الهي ، راه هاي بسيار را طي نموده و با سختي ها و مشكلات بسياري آزموده مي شود. پس از موفقيت در آزمون ها و عبور از سختي ها و در افتادن با ديوان و ددان و پشت كردن به هواهاي نفساني و پشت سر گذاشتن وادي هاي بسيار است كه به مقام قرب الهي مي رسد.

 

نازپرورده تنعم نبرد ره به جاي

 عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد

 

تا شدم حلقه به گوش ميخانة عشق

 هر دم ايد غمي از نو به مبارك بادم

 

الا يا ايها الساقي ادركاسا و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها

 

انسان موجودي است كه تنها در سايه آزموده هاي الهي (كه احكام و تكاليف از آن جمله اند) كه در دنيا واقع شده و با موفقيت و سربلندي از آزمون ها مي تواند به بالاترين مراتب كمال دست يابد، همانند فلزي كه در كوره هاي مختلف، حرارت و آب ديده مي شود تا سرانجام فلز خالص به دست آيد. هر چه بيشتر حرارت ببيند و از صافي هاي بيشتري رد شود، خالص تر مي شود.

 

البته اين بدان معنا نيست كه اگر انسان به بالاترين مرتبه دست نيافته ، بدبخت و شكست خورده باشد، بلكه انسان ها متفاوت اند، و هر يك از آن ها مي تواند به مراتبي از كمال و قرب الهي نائل شود. هر چه تلاش و مجاهدت و موفقيت در آزموه هاي الهي بيشتر باشد، قرب به حق تعالي بيشتر است.

 

اين سخنان در صورتي است كه حقيقت مسيحيت را دست نخورده و تحريف نشده بدانيم ، اما گر دقيق تر به مسئله نگاه كنيم، مسيحيت فعلي نه تنها آسان تر و بهترين راه براي رسيدن به سعادت و كمال نيست، بلكه حتي در حد دين مسيحيت واقعي (كه نسبت به دين اسلام ناقص تر است) موفق نمي باشد و نمي تواند به سعادت و قرب الهي برساند.

 

وجود جعل و تحريف در اين آيين انجيل كه به وسيله حواريون پس از عروج حضرت عيسي نوشته شد ، كاملا مشهود است. در طول تاريخ بر اثر عدم اهتمام مردم به حفظ و نگهداري صحيح اين كتاب ، قسمت هايي از آن گم شده است. متأسفانه اين آيين آسماني از جمله ادياني است كه از دستبرد زمان و تحريف سودجويان و فتنه منحرفان در امان نمانده و در موارد بسياري دچار اشتباه و نقصان شده است. در نتيجه امروز ديگر حتي نمي توان بر اين آيين به عنوان طريقي براي كمال و قرب الهي پاي فشرد و آن را پذيرفت ، تا چه رسد به آسان ترين و بهترين راه.

پي نوشت ها :

1 - نجم (53) آيه 39.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:57  توسط پدرآریوس  | 

حضرت مسيح و شراب

 

سؤال 10

 

حضرت مسيح براي تبليغ دين خود آب را تبديل به شراب كرد و به ميهمانان خود داد، آيا اين قضيه واقعيت دارد؟ اگر واقعيت دارد ، چرا شراب در اسلام حرام است؟

 

اين كه حضرت عيسي (ع) آب را تبديل به شراب كرد و شراب را حلال نمود، واقعيت ندارد. متأسفانه بيشتر آموزه ها و تعليمات ديني مسيح تحريف شده است. تبديل شدن آب به شراب توسط حضرت عيسي (ع) يكي از نمونه هاي تحريف در آموزه هاي ديني مسيحيت است.

برخي از مورخان و نويسندگان در هنگام ذكر نمونه هايي از تحريف در دين مسيحيت ، به همين مورد اشاره كرده اند.

در بعضي روايات تصريح شده كه شراب در اديان گذشته نيز حرام بوده است.

امام صادق (ع) فرمود: "خداوند هيچ پيغمبري را نفرستاد جز اين كه حرمت شراب جزء برنامه رسالت بود و شراب از اوّل حرام بود".

اين احتمال نيز وجود دارد كه مقصود از شراب، نوشيدني پاك و طاهر باشد، همان گونه كه در آيات از "شراب طهور" در بهشت نام برده شده است.  بر فرض اين كه بپذيريم شراب در دين مسيح حرام نبوده است، عدم حرمت با حرمت آن در اسلام منافات ندارد، زيرا اديان الهي به رغم آن كه در اصول اشتراك دارند در جزئيات و فروع اختلاف دارند. اين اختلافات در برخي از مسايل مانند حليت و حرمت شراب ظهور و بروز مي كند، بدين معنا كه پاره اي از موضوعات ممكن است در يك دين ، يك حكم داشته باشند و در دين ديگر حكم ديگر داشته باشد.

احكامي در اديان و شرايع گذشته وجود داشته و توسط پيامبر بعدي نسخ شده يا حكم ديگري به جاي آن قرار داده شده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:22  توسط پدرآریوس  | 

پولس و تحريف مسيحيت

سؤال 8

پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-11

نفوذ بولس بلافاصله محسوس نگشت. جماعاتي كه تشكيل داده بود مانند جزاير بسيار كوچكي بودند در اقيانوسي از مشركان. كليساي روم كليساي پطرس بود و به خاطره ي او وفادار ماند. بولس تا يك قرن پس از مرگش تقريباً‌ فراموش شده ماند، ولي هنگامي كه نخستين نسلهاي مسيحي از ميان رفتند و روايت شفاهي حواريون محو شدن آغاز كرد، هنگامي كه صدها گونه رفض و بدعت روح مسيحيت را بر هم زد، رساله‌هاي بولس چارچوبي فراهم آورد تا نظامي با ثبات از عقايدي كه جماعات پراكنده را به صورت كليسايي مقتدر گرد هم جمع كرد، شكل گيرد.

حتي با اين وجود، مردي كه مسيحيت را از آيين يهود جدا كرد هنوز چندان از نظر حدت و شدت خصلتها و نرمش ناپذيري اخلاقي اساساً يهودي بود كه مردم قرون وسطي، با پذيرفتن معتقدات و فرهنگ مشركان در اصول بر حق كاتوليكي، در وجود او روحي كه به روح خودشان نزديك باشد نيافتند، عده ي كمي از كليساها را به نام او كردند، ندرتاً مجسمه‌اي از او تراشيدند، و كمتر نام او را بردند. پانزده قرن سپري شد تا اينكه لوتر بولس را رسول اصلاح مذهب گرداند، و كالون در آثار مبهم او عقيده ي قضا را كشف كرد. كيش پروتستان نشانه ي پيروزي بولس بر پطرس، و نهضت مذهبي بنيادگرايي نشانه ي پيروزي بولس بر مسيح بود.

نتيجه نزاع

نتيجه نزاع به پيروزي پولس و انزواي پطرس انجاميد؛ پيروزي و شكستي كه به‌تدريج صورت گرفت. نويسنده‌اي مسيحي مي‌گويد:

پولس حواري را غالباً دومين مؤسس مسيحيت لقب داده‌اند و مسلماً او در اين راه جهاد بسيار كرده، فرقه طرفداران اصول و شرايع موسوي را مغلوب ساخت، به‌طوري كه آنها اهميت، موقع و مقام خود را بر اثر مساعي پولس از كف دادند، ولي اهميت او بيشتر از آن جهت است كه وي اصول لاهوت و مبادي الوهي (تئولوژيك) خاصي را به وجود آورد. تاريخ جامع اديان، ص 613

ديگري مي‌گويد:

پولس به‌خاطر توسعه يافتن افكارش متهم شده است، مخصوصاً توسط عده‌اي از نويسندگان در پايان قرن اخير، كه آنقدر مسيحيت را تغيير داده كه گويي مؤسس دوم آن است. مسيحيت و بدعتها، ص 47

نويسنده كتاب تاريخ جامع اديان علت موفقيت پولس را تبليغ او براي غيريهوديان مي‌داند. در حقيقت، افكاري از قبيل مسيح بودن عيسي، قيام او از قبر و رجعت او، نزد غيريهوديان بيگانه بود؛ از اين روي، وي مسيحيت را به‌گونه‌اي مطرح كرد كه براي آنان دريافتني باشد. تاريخ جامع اديان، ص 617

ديگري مي‌گويد پولس به انديشه‌هاي اديان شرك‌آلود، لباسي مسيحي پوشانيد، و بنابراين مسيحيت در واقع شرك را از بين نبرد، بلكه آن را در خود پذيرفت. تاريخ تمدن، ج3، ص 689 و 696

مخالفان پولس كه مسيحيان يهودي‌الاصل بودند، الوهيت مسيح را قبول نداشتند و بر انجام شريعت موسوي تأكيد مي‌كردند. آنان مسيح را يكي از بزرگ‌ترين پيامبران خدا و همان مسيح منتظر مي‌دانستند، اما با اين همه، او را مانند ديگر انسانها به شمار مي‌آوردند. از اهميت اين گروه در سال 70 ميلادي كاسته شد، اما از درون آنها فرقه «ابيوني»ها (احتمالاً به معناي فقرا) ظهور كرد؛ فرقه‌اي كه تا قرن چهارم نيز رواج داشت. ابيوني‌ها عيسي را مسيح مي‌دانستند، ولي اعتقاد به الهي بودن او را رد مي‌كردند. آنها پولس قديس را به جهت اين تعليم كه عيسي پسر خداست، كافر مي‌دانستند؛ چرا كه قايل بودند عيسي انساني بيش نيست. مسيحيت و بدعتها، ص 43

انديشه‌هاي پولس كه در زمان حيات او سلطه‌اي نسبي يافته بود، تا پايان قرن اول نيز بر غلبه آن افزوده مي‌شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:33  توسط پدرآریوس  | 

پولس و تحريف مسيحيت

سؤال 8

پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-10

در رساله ي دوم به تيموتاوس، كه اصالت آن مورد ترديد است،‌ چنين نوشته شده است:

سعي كن كه بزودي نزد من آيي، زيرا كه ديماس براي محبت اين جهان حاضر، مرا ترك كرده به تسالونيكي رفته است و كريسكنس به غلاطيه و تيطس به دلماطيه؛ لوقا تنها با من است. … در محاجه ي اول من، هيچ كس با من حاضر نشد بلكه همه مرا ترك كردند … ليكن خداوند با من ايستاده به من قوت داد تا موعظه به وسيله ي من به كمال رسد و تمامي امتها بشنوند و از دهان شير رستم … من الان ريخته مي‌شوم و وقت رحلت من رسيده است. به جنگ نيكو جنگ كرده‌ام و دوره ي خود را به كمال رسانيده، ايمان را محفوظ داشته‌ام.

او دليرانه سخن مي‌گفت ولي سخت اندوهگين بود. بنا به يك روايت كهن آزاد شد، به آسيا و سپس به اسپانيا رفت، در آنجا دوباره به موعظه پرداخت و بار ديگر در روم به زندان افتاد؛ احتمالا هرگز آزاد نشده است.

 بدون زن يا فرزنداني كه مايه ي تسليش باشند، محروم از همه ي دوستان خود جز يك نفر، تنها ايمانش مي‌توانست پشتيبان او باشد و شايد آن هم متزلزل شده بود.

بولس، مانند مسيحيان زمان خويش، به اميد ديدن بازگشت مسيح عمر گذرانيده بود.

به فيليپيان نوشته بود: «… وطن ما در آسمان است كه از آنجا نيز نجات دهنده يعني عيسي مسيح خداوند را انتظار مي‌كشيم.»

و به قرنتيان: «وقت تنگ است، تا بعد از اين آنان كه زن دارند مثل بي‌زن باشند… و خريداران چون غير مالكان باشند… زيرا كه صورت اين جهان در گذر است… مراناثا! خداوندا بزودي بيا!»

اما در رساله ي دوم به تسالونيكيان، آنان را ملامت مي‌كرد از اينكه در انتظار جلوس آينده ي عيسي از امور دنيوي غفلت مي‌ورزند.

 اين آمدن تا هنگامي كه «دشمن» (شيطان) «ظهور كند و خود را خدا اعلام دارد» به تأخير افتاده است.

 از روي آخرين نامه‌هاي بولس مي‌بينيم كه، در مدت زنداني بودنش، تلاش مي‌كرده است سازشي ميان اعتقاد نخستين خود و تأخير طولاني پاروسيا (دومين ظهور) به وجود آورد.

 بيش از پيش اميد خود را در ماوراي مرگ مي‌گذاشت، و براي تسلي خويش اين تعديل بزرگ را به وجود آورد كه مايه نجات مسيحيت شد ـ يعني اعتقاد به بازگشت زودرس مسيح را به اميد پيوستن به او پس از مرگ در بهشت دگرگون ساخت.

ظاهراً دوباره به محاكمه دعوت و محكوم شد. قيصر و مسيح در برابر هم قرار گرفتند و قيصر موقتاً فايق آمد. از اتهام دقيق او اطلاعي نداريم. محتملا در اين محاكمه، مانند داوري سابق در تسالونيكا، بولس متهم بود به «نافرماني از فرمانهاي امپراطور و مدعي بودن اين كه شخص ثالثي موسوم به عيسي پادشاه است.» اين يك «لزماژسته» به شمار مي‌رفت كه مجازات آن اعدام بود.

 شرح اين محاكمه از آن روزگار در دست نيست، ولي ترتوليانوس، كه نوشته‌هايش به سال 200 بعد از ميلاد است، نقل مي‌كند كه بولس را در روم سر بريدند؛ و در حدود سال 220 اوريگنس مي‌نگارد كه «بولس در روم در زمان نرون به شهادت رسيد.»

احتمال دارد، به عنوان شهروند رومي، اين افتخار را يافته است كه جداگانه اعدام شود و نه همراه توده ي مسيحياني كه پس از حريق سال 64 مصلوب شدند. روايت است كه او و پطرس، گرچه جدا از يكديگر، در يك زمان شهيد شدند و افسانه‌اي تأثر آور اين دو رقيب را مي‌نماياند كه در راه مرگ دوستانه به هم مي‌رسند. در محل و يا اوستيا، كه كليسا متعقد بود آرامگاه بولس است، در قرن سوم عبادتگاهي برپا گشت. اين بنا بعداً به شكل زيباتري از نو ساخته شد و هنوز وجود دارد. اين همان كليساي بزرگ سان پائولو فوئوري له مورا (بولس حواري آن سوي ديوارها) است.

اين كليسا نشانه ي زيباي پيروزي اوست. امپراطوري كه او را محكوم كرده بود، خود چون آدم بزدلي جان سپرد، و كمي بعد از آثار بي سر و سامان او چيزي بر جاي نماند. ولي از بولس مغلوب، ساختمان الاهي مسيحيت به وجود آمد، همان گونه كه از بولس و پطرس سازمان شگرف كليسا بر جاي ماند. بولس از آخرتشناسي، كه در حصار شريعت يهود بود،

 

رؤيايي فرا آورد. او اين آخرتشناسي را آزاد كرد و توسعه داد و به صورت ايماني درآورد كه قادر به تكان دادن دنيا بود. با شكيبايي يك دولتمرد، اخلاقيات يهود را با مابعدالطبيعه ي يونانيان تلفيق كرد و بسط داد، و عيساي اناجيل را به مسيح الاهيات مبدل ساخت: او سر جديدي به وجود آورده بود، يعني شكل جديدي از نمايش رستاخيز، كه باقي چيزها را در خود فرو برد و زنده نگاهداشت. وي اعتقاد را، به عنوان نشانه ي تقوا، جانشين سلوك اخلاقي ساخت، از اين جنبه آغازگر قرون وسطي بود. دگرگوني غم‌انگيزي بود ولي شايد خواست بشريت چنين بود. تنها قليلي قديس ممكن بود بتوانند بدلي از مسيح باشند، ولي نفوس بسياري مي‌توانستند به اميد نيل به زندگي جاويد به مراتب ايمان و دليري برسند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:39  توسط پدرآریوس  |