مناظرات صفر حبیبی مشکینی و جستجوگر مسیحی (شجاع دین سابق) (2)
به نام خدا
صفر حبيبي مشكيني:
جستجوگر مسيحي lightoftheworld.blogfa.com چندي پيش جملات زير را در قسمت كامنت وبلاگ بنده به آدرس lightoftheworlds.blogfa.com بيان كردند. ايشان آوردهاند كه:
*تورات صریحا امر میکند که عهد خدا تنها به اسحاق و فرزندان او (اسرائیل و فرزندانش) میرسد نه به اسماعیل.
تورات شریف میفرماید:
"اما عهد خود را با اسحاق که ساره او را سال دیگر در همین موقع برای تو خواهد زایید، استوار میکنم." (پیدایش 17: 21)
لذا عهد خدا بر اسماعیل استوار نیست که فرزند همسر """"اصلی"""" ابراهیم نمیباشد (یگانه همسر ابراهیم)، (بلکه کنیز مصری هاجر) بلکه خداوند عهد خود را تنها بر اسحاق استوار کرده و اسماعیل را تنها تبدیل به ملتی خواهد کرد که هیچ عهدی بر آنها استوار نیست، همین!!!!
* تناقضات بسیاری بین قران و تورات موجود است: تورات میگوید ابراهیم اسحاق را قربانی کرد. قران میگوید اسماعیل را (هر چند غیر مستقیم)...
* محمد خود را از نسل اسماعیل میدانست. پس، قرآن نیز پیامبری محمد را نقض میکند بواسطه تورات!!!!! لذا، کل این پیشگوییهای خیالی شما در مورد پیامبرتان که متاسفانه از روی بی دانشی به کتاب مقدس نسبت میدهید از همین جا از اساس فرو میریزد (انشا الله)
* در هر صورت، اسلام یک دین ابراهیمی نیست بلکه دین اسماعیلی است که عهد خدا بر او قرار نگرفت!!!!!! تازه بر همان اسماعیلی بودنش هم شاید جای شک باشد!!!!
لذا لازم ديدم در اين خصوص مطلبي بنگارم هر چند مقداري طول كشيد. ابتدا شرح مختصري از داستان ابراهيم آمده است و سپس وارد مبحث اصلي مي شود كه به اثبات حق نخست زادگي اسماعيل و اين كه عهد بر اسماعيل استوار شده است نه اسحاق پرداخته است.
***
مسألهي «حق نخستزادگي»
و
«عهد خداوند با ابراهيم»
نزاع ديني كهني بين بنياسماعيل و بنياسرائيل پيرامون مسألهي «حق نخستزادگي» و «عهد خداوند با ابراهيم» وجود دارد. خوانندگان عهد عتيق و قرآن با داستان پيامبر بزرگ الهي، ابراهيم(ع) و دو فرزندش اسماعيل و اسحاق، آشنا هستند. داستان فراخواندن ابراهيم از اورِ کلدانيان(1) و بازماندگان او تا مرگ نوادهاش يوسف در مصر، در سِفر پيدايش آمده است.(2) در نسبنامهي ابراهيم، همان گونه که در سفر پيدايش آمده است، او نسل دوازدهم آدم است، و معاصر نمرود، کسي که برج شگرف و عظيم بابل را ساخت.
داستان آغازين ابراهيم در اور کلدانيان، اگر چه در تورات نوشته نشده است، اما توسط مورخ شهير يهودي در سدهي سوم ميلادي، «جوزفوس فلاويوس»، در کتاب «آثار باستاني» ثبت شده و قرآن نيز آن را ذكر نموده است.(3) اما تورات به صراحت به ما ميگويد که پدر ابراهيم، «تارح»، بت پرست بود. ابراهيم عشق و شور و شوق خود به خدا را زماني نشان داد که وارد بتخانه شد و تمام بتها و تصاوير داخل آن را در هم شکست. بنابراين او الگوي نخستينِ نوادهي بلند آوازهي خود، حضرت محمد(ص) است. او از کورهي سوزاني که به دستور «نمرود» مهيا شده بود، سالم و سربلند بيرون ميآيد، سرزمين مادري خود را ترک ميکند و در مصاحبت پدر و مادر و برادرزادهاش «لوط»، عازم حران ميشود.(4) ابراهيم در هنگام فوت پدر در حران 70 ساله بود. در اطاعت و تسليم کامل در برابر امر خدا و به دعوت الهي، کشورش را ترک کرده و عازم سفري دور و دراز به سوي کنعان، مصر و عربستان ميشود. همسرش «سارا» عقيم و نازا بود، خداوند اما به ابراهيم اعلام ميکند كه در نظر دارد او پدر تمام ملتها شود، و تمام اقليمهايي که در آن مسافرت خواهد کرد به عنوان ميراث به نوادگانش داده خواهد شد: «همهي مردم دنيا از تو برکت خواهند يافت.»(5) اين عهد و وعدهي شگفت كه در تاريخ دين بيسابقه بود، با ايماني تزلزلناپذير از سوي ابراهيم ـ که هيچ پسري نداشت ـ مواجه گشت.
در شبي كه او بيرون رفته و به آسمان نگاه ميكرد خداوند به وي فرمود كه آيندگان و اخلاف و اعقاب او به كثرت ستارگان و به فراواني شنهاي سواحل دريا خواهد شد، و ابراهيم به آن ايمان آورد. دختري فقير و عفيف از اهالي مصر، به نام «هاجر»، كنيزي در خدمت سارا بود. به فرمان و اجازهي بانويش، به همسري پيامبر خدا درآمد و از اين طريق «اسماعيل»(6) متولد شد، تولدي كه فرشتگان از قبل آن را خبر داده بودند. زماني كه اسماعيل 13 ساله بود خداوند فرشتهي وحياش را به سوي ابراهيم ميفرستد. همان عهد براي ابراهيم تكرار شد: آيين ختان (ختنه) رسماً به وجود آمد و فوراً اجرا شد. ابراهيم در سن 90 سالگي، اسماعيل و تمام خدمتكاران مرد، ختنه شدند، و «عهد» بين خداوند و ابراهيم با تنها فرزندش بسته و مهر شد، گويي كه با خون ختنه اين عهد بسته شد. عهدي كه بين آسمان و سرزمين موعود و شخص اسماعيل به عنوان تنها پسر پادشاهي كه در نود سالگي خود به سر ميبرد، نتيجه داد. ابراهيم قول بيعت و وفاداري به خالق خويش ميدهد و خداوند وعده ميدهد تا ابد حافظ و نگاهبان فرزندان اسماعيل باشد.
پس از آن و به عبارت ديگر، زماني كه ابراهيم 99 ساله و سارا 90 ساله بود، ميبينيم كه هاجر پسري را حامله است كه طبق وعدهي الهي نام او را «اسحاق» ميگذارند. از آن جايي كه هيچ نظم تاريخنگاري در سفر پيدايش وجود ندارد گفته شده كه پس از تولد اسحاق، اسماعيل و مادرش توسط ابراهيم و به درخواست سارا به طرز ظالمانهاي رانده ميشوند. آنها در صحرا سرگردان ميشوند، زماني كه اسماعيل در شرف مرگ بر اثر تشنگي بود چشمهاي جوشيدن گرفت، نوشيد و نجات يافت.
توضيح زيادي دربارهي اسماعيل در سفر پيدايش نيامده است، جز اين كه با زني مصري ازدواج كرده و زماني كه ابراهيم وفات يافت او و اسحاق هر دو حاضر شده و پدر را دفن كردند.
پس از آن كتاب پيدايش داستان اسحاق و دو پسرش و رفتن او به مصر را ادامه ميدهد و با مرگ يوسف پايان مييابد.
رويداد مهم بعدي در تاريخ زندگي ابراهيم كه در سفر پيدايش نقل شده قرباني کردن «تنها فرزندش»(7) به درگاه خداوند متعال ميباشد. اما خداوند برهاي را كه توسط فرشتهاي فرستاده شده بود به جاي قرباني كردن اسحاق پذيرفت. همانطوري كه قرآن ميفرمايد:
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ
«اين مسلماً [براي ابراهيم] همان امتحان آشكار است.»(8)
اما عشق او به پروردگارش همزمان شديدتر ميشد، بنابراين خليلالله ناميده شده، كه در قرآن آمده است:
وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً
«و خدا ابراهيم را به دوستيِ خود، انتخاب كرد.»(9)
بنابراين شرحي مختصري از موضوع مورد بحثمان يعني «حق نخستزادگي» و «عهد خداوند با ابراهيم» ميآورم.
سه نكتهي مشخص وجود دارد كه هر كس كه مؤمن به خدا باشد آنها را بايد به عنوان حقايق پذيرا باشد.
نكتهي اول اين است كه اسماعیل فرزند قانوني و مشروع ابراهيم و اولين فرزند اوست بنابراين ادعاي او براي حق نخستزادگی کاملاً عادلانه و قانونی خواهد بود.
نکتهی دوم این است که عهدی که بین خداوند و ابراهیم و نیز تنها فرزندش اسماعیل بسته شد قبل از تولد اسحاق بوده است. عهد خداوند با ابراهیم و فرمان ختنه هیچ ارزش و اهمیتی نخواهد داشت مگر به واسطهی وعدهی تکرارشده در این جملات: «همهی مردم دنیا از تو برکت خواهند یافت» و به ویژه عبارت: «... تو خود پسری خواهی داشت و او وارث همهی ثروتت خواهد شد»(10) این وعده هنگام تولد اسماعیل محقق شد(11) و ابراهیم از این بابت تسلی یافت که غلامش، «العاذار» هرگز وارث او نخواهد بود. بنابراین باید اذعان کنیم که اسماعیل وارث واقعی و قانونیِ مراتب و امتیازات روحانی ابراهیم بود. حق قانونی و ویژه که: «توسط ابراهیم تمام نسلهای زمین برکت خواهند یافت» ـ و به طور مکرر اما در اشکال مختلف ذکر شده است ـ عبارت بود از توارث از طریق حق نخستزادگی، و ارث بردن اسماعیل. ارثی که اسماعیل با نخستزادگی میبرد تنها خیمهای که ابراهیم در آن زندگی میکرد و شتری که بر آن سوار میشد، نبود، بلکه عبارت بود از به انقیاد درآوردن و سلطه بر تمام مناطق از نیل تا فرات، که 10 ملت مختلف در آن سکونت داشتند. این سرزمینها هرگز در کنترل بازماندگان اسحاق نبوده، بلکه در اختیار فرزندان اسماعیل بوده است. بنابراین یکی از شرایط موجود در عهد خداوند با ابراهیم به طور واقعی و دقیق محقق شد.
نکتهی سوم این است که اسحاق نیز به صورتی معجزهآمیز متولد شد و توسط خداوند متعال برکت داده شد و سرزمین کنعان به مردم او وعده داده شد و تحت کنترل «یَشوع»(12) قرار گرفت. هیچ مسلمانی فکر تحقیر و مذمت موقعیت مقدس و پیامبریِ اسحاق و فرزندش یعقوب را به مخیلهاش راه نمیدهد، زیرا تحقیر و پایین آوردن شأن پیامبر کفر و بیاعتنایی به مقدسات میباشد. زماني كه ما اسماعیل و اسحاق را مقایسه میکنیم، آنها را به عنوان دو پیامبر مقدس الهی تقدیس و احترام میکنیم. در واقع بنیاسراییل، با احکام و متون مقدسش، تاریخ دینی منحصر به فردی در دنیای قدیم دارد. آنها حقیقتاً قوم برگزیدهي خدا در زمان خود بودند اگر چه اغلب در برابر خدا عصیان ورزیدند، و به بتپرستی افتادند، با این حال هزاران پیامبر و زنان و مردان و باتقوا به جهان عرضه کردند.
تا اين جا هيچ نكتهاي از تضاد و تخالف بين بازماندگان اسماعيل و بنياسرائيل وجود ندارد، زيرا اگر منظور از: «بركت يافتن» و «حق نخست زادگی» تنها تملكات مادي و قدرت باشد، منازعه و جدال پايان يافته، همانگونه كه با شمشير و كارِ انجام يافتهي سلطه عرب بر سرزمينهاي موعود پايان يافته است. نكتهي اساسي از اختلاف بين دو ملت اكنون نزديك2000 سال است وجود دارد، و آن، مسألهي «مسیح(ع)» و «محمد(ص)» میباشد. یهودیها تحقق پيشگوییهای مسیحایی مذکور را نه در وجود عیسی(ع) و نه در وجود پيامبر(ص) میبینند، آنها همواره در حسرت و حسادت موقعيت اسماعیل بودند، زیرا به خوبی میدانستند که عهدی که بسته شد، با ختنهي او به نتیجه رسیده و مهر شد و به واسطهي همين کینه و بغض و عداوت بود که کاتبان و دانشمندان احکام آنها بسیاری از متون کتاب مقدسشان را تحریف کردند.
نام اسماعیل را از آیات دوم، ششم و هفتم فصل 22 سفر پيدایش زدودند و نام «اسحاق» را به جای آن گذاردند. همچنین ذکر «یگانه پرست» در مورد اسحاق به معنی انکار وجود فرزند سابق و نادیده گرفتن عهدی است که بین خدا و اسماعیل بسته شده است. این مطلب به صراحت توسط خداوند ذکر شده است که: «چون یگانه پسرت را از من دریغ نداشتی، تو را چنان برکت دهم که نسل تو مانند ستارگان آسمان و شنهای دریا بیشمار گردند».(13) لفظ «بيشمار گرداندن» توسط فرشتهای خطاب به هاجر در صحرا استفاده شده بود: «من نسل تو را بی شمار میگردانم و اسماعیل پسری مفید خواهد بود.»(14)
اکنون مسیحیان همان کلمه عبری که به معنای «پرثمر» یا «وافر» از کلمهPara همسان با کلمهيWefera «وفر» میباشد، در نسخههای خودشان به «وحشی» ترجمه نمودهاند!!(15) آیا این کمال شرم و بیادبی نیست که اسماعیل را وحشی خطاب کنیم در حالی که خدا او را «پرثمر» و «وافر» مینامد؟
قابل توجه است كه مسيح(ع) همانگونه كه در انجيل بَرنابا آمده است، يهوديان را كه ميگفتند پيامبر بزرگي كه آنها او را «ماشيح» مينامند از نسل داوود پادشاه خواهد بود، سرزنش ميكرد و آشكارا ميگفت كه او نميتواند پسر داوود باشد، زيرا داوود او را «پادشاه خود» ميخواند، و سپس ادامه ميدهد كه چگونه آباءِ آنها متون مقدس را تحريف كردند، و اين كه عهد نه با اسحاق بلكه با اسماعيل كه به عنوان قرباني به درگاه خداوند برده شد، بسته شد، و منظور از عبارت «يگانه پسرت» اسماعيل است، نه اسحاق. «پولس»، كه مدعي است يكي از رسولان عيسي مسيح است، كلمات توهينآميزي نسبت به هاجر و اسماعيل به كار مي برد(16)، و آشكارا با مولاي خود مخالفت ميكند. اين مرد قبل از اينكه مسيحي بشود براي ايذاء و آزار مسيحيان دست به هر كاري زد، و من شك دارم كه آيا عيساي پولس، عيسي مسيح(ع) بود يا همان عيسايي بود كه طبق گفتهي مسيحيان يك قرن قبل از مسيح به دليل دعوي «ماشيح» بودن بر فراز درختي دار زده شد. در واقع رسالات پولس، كه در برابر ما قرار دارد پر از تئوريهايي است كه كاملاً از روح عهد قديم و پيامبر متواضع، عيساي ناصري، بيزاري جسته است. پولس كه يك فريسي متحجر و وكيل بود، پس از تغيير مذهب خود به نظر ميرسد متحجرتر و خشكمغزتر از هميشه شده بود. نفرت او از اسماعيل و ادعاي اسماعيل به حق نخستزادگي باعث شد تا او شريعت موسي را كه ازدواج يك مرد با خواهر خود را ممنوع ميداند، كلاً فراموش كرده يا ناديده بگيرد، اگر پولس از سوي خدا الهام شد او يا بايد سفر پيدايش را پر از جعليات اعلام كرده و آن را مردود ميشمرد، مخصوصاً زماني كه دوبار آمده كه ابراهيم شوهرِ خواهرِ خودش بود، و يا اين كه بگويد پيامبر دروغگو است! او اما به كلمات اين كتاب اعتقاد دارد، مخصوصاً زماني كه هاجر را با نام كوه سينا كه نازاست و سارا را با عنوان اورشليم بالا توصيف ميكند.
آيا پولس اين حكم تحريمي از شريعت را هرگز خوانده است كه:
«لعنت خدا بر كسي كه با خواهر خود، چه تني و چه ناتني، همبستر شود و تمامي قوم بگويند : آمين»(17)
آيا هيچ شريعت انساني يا الهي كسي را كه پسرِ داييِ خودش است (اسحاق كه فرزند سارا بوده و به گفتهي عهد عتيق ابراهيم دوبار سارا را خواهر خود معرفي كرده است)، قانونيتر از كسي ميداند كه پدرش از كلدان است و مادرش از مصر؟ آيا مخالفين اين نظر، حرفي در مورد عفت و پاكدامني هاجر دارند بزنند؟ البته كه نه، زيرا او همسر پيامبر و مادر پيامبر بود، و خودش مُلهم به الهام الهي بود.
خداوندي كه عهد را با اسماعيل بسته است، قانون وراثت را نيز شرح ميدهد: «اگر مردي دو همسر داشته باشد، و از هر دو صاحب پسر شود و پسر بزرگش فرزند همسر مورد علاقهاش نباشد، حق ندارد ارث بيشتري به پسر كوچكش يعني پسرِ زني كه وي او را دوست دارد بدهد. او بايد دو سهم به پسر بزرگترش كه نحستين نشانهي قدرتش بوده و حق نخستزادگي به او ميرسد بدهد، و لو اينكه وي پسر همسر مورد علاقهاش نباشد.»(18) آيا اين مطلب براي ساكت كردن تمام كساني كه در اين ادعا با ما مجادله ميكنند كافي نخواهد بود.
اكنون بگذاريد مسألهي حق نخستزادگي را تا آنجايي كه ميتوانم به اختصار مورد بحث بگذارم. ميدانيم كه ابراهيم همانند پيامبر خدا(ص) چادرنشين بود، و در خيمه زندگي ميكرد و گلههاي بزرگ گاو و ثروت زيادي داشت. مردان قبيله اما، زمين و چراگاه به ارث نميبرند، اما پادشاه براي هر يك از پسرانش، طوايف و قبايلِ مشخصي را به عنوان زيردستانِ تحت سلطه، واگذار ميكند. قاعدتاً فرزند كوچكتر خانه و كاشانه و خيمهي والدين را به ارث ميبرد، در حالي كه فرزند بزرگتر، جانشين پادشاهي و حكومت او ميشود، مگر اين كه نالايق باشد. پس از چنگيزخان، فاتح بزرگ مغول، پسر بزرگش «اكتاي» به جانشيني او رسيد. او در پكن با عنوان «خاقان» سلطنت ميكرد، اما فرزند كوچكترش در خانه و كاشانهي پدرش در قراقورم مغولستان باقي ماند. اين حقيقت در خصوص دو فرزند ابراهيم نيز صادق بود. اسحاق كه فرزند كوچكتر بود، خيمهي پدر را به ارث برد و مانند او چادرنشين شده و در خيمه زندگي كرد. اما اسماعيل به حجاز فرستاده شد تا از خانهي خدا كه همراه با ابراهيم آن را ساخت و در قرآن نيز به آن اشاره شده است، محافظت كند. او در آنجا ساكن شد، و در ميان قبايل عرب كه به او ايمان آوردند به پيامبري رسيد و پادشاه آنان شد. اين واقعه در مكه، يا بكه بود و كعبه به عنوان مركز مراسم زيارتي به نام حج گرديد. اين اسماعيل بود كه دين خداي حقيقي را برپا كرد و آيين ختنه را رواج داد نسل او مانند ستارگان آسمان بيشمار شد. از ايام اسماعيل پيامبر تا ظهور محمد رسولالله(ص)، اعراب حجاز، يمن و ساير جاها مستقل و حاكم بر كشورهاي خودشان بودند. امپراتوري روم و ايران از غلبه بر بنياسماعيل عاجز بودند. اگر چه بتپرستي بعدها رايج شد اما هنوز نامهاي الله، ابراهيم، اسماعيل و برخي ديگر از پيامبران فراموششان نشده بود. حتي «عيسو»، پسر بزرگ اسحاق، خانه و كاشانه پدرش را به برادر كوچكترش يعقوب واگذار كرد و در اِدوم ساكن شد، جايي كه رهبر مردم خويش گرديد و به زودي با قبايل عرب اسماعيل در آميخت. داستان عيسو و فروش حق نخستزادگي خود به يعقوب به خاطر كاسهاي آش(19) حيلهاي كثيف براي موجه جلوهدادن بدرفتاريِ صورتگرفته با اسماعيل است.
ادعا شده است كه «خداوند از عيسو متنفر بوده و يعقوب را دوست ميداشت، در حالي كه هر دو دوقلو از رحم مادرشان بودند»، و نيز گفته شده كه: «و بزرگتر، كوچكتر را بندگي خواهد كرد.»(20)
اما، شگفت است كه گزارشي ديگر، ماجرا را درست برعكس پيشگويي فوق ذكر ميكند. زيرا فصل 33 سفر پيدايش، صراحتاً اذعان دارد كه يعقوب بندگي عيسو را كرد، و در مقابل او 7 مرتبه تعظيم كرد، و او را «خداي من»، خطاب قرار داده و خود را «بندهات» عنوان كرده است.
در تورات گزارش شده است كه ابراهيم پسران ديگري از «قطوره» و «ساير كنيزان» داشت كه هدايايي به آنها داده و به ديار مشرق فرستاد. همگي اين پسران قبيلهاي بزرگ و قدرتمند شدند. 12 پسر اسماعيل با نام و اوصافشان ذكر شدهاند كه هر كدام حاكم شهرها و اردوگاهها و سپاهيان خويش بودند.(21) اين مطلب در خصوص فرزنداني كه از قطوره به دنيا آمدند، و ديگران و همچنين آنهايي كه از عيسو به جاي مانده و نام آنان ذكر شده است، صادق است.
اگر جمعيت خانوادهي يعقوب در هنگام رفتن او به مصر كه به زحمت از 70 نفر فراتر مي رفت، را درنظر بگيريم، و همچنين زماني كه با عيسو و 400 نفر از افراد او مواجه شد، و نيز قبايل بزرگ عرب كه تسليم 12 امير بنياسماعيل شدند، و سپس زماني كه آخرين پيامبر بزرگ دين اسلام را آورد، تمام قبايل عرب يكپارچه از او استقبال كرده و دين او را پذيرفتند، و تمام سرزمينهاي وعده داده شده براي فرزندان ابراهيم را واگذار كردند، اگر نبينيم كه عهد الهي با اسماعيل بسته شد و در شخص محمد به انجام رسيد، بايد كور باشيم.
قبل از نتيجهگيري از اين بحث مايلم توجه آناني كه تورات را مطالعه ميكنند، به اين حقيقت جلب كنم كه پيشگوييها و متون مسيحايي كذايي متعلق به تبليغاتي است كه به نفع پادشاهي داوود پس از مرگ سليمان پيامبر و منشعب شدن پادشاهي او به دو گروه صورت گرفته است. دو پيامبر بزرگ الهي «الياس» و «اليسع» كه در پادشاهي سامره يا اسرائيل باليدند، حتي نام داوود يا سليمان را ذكر نميكنند.
اورشليم به مدت كوتاهي مركز ديني براي 10 اسباط بود، و ادعاهاي پادشاهي داووديان براي سلطنت ابدي رد شد. اما پيامبراني چون «اشعيا» و ديگران كه در معبد اورشليم و خانهي داوود بودند آمدن پيامبر و پادشاهي بزرگ را پيشگويي كردند.
پينوشتها:
1. شهري در كلده در مشرق بابل
2. فصل 11
3. صافات، آيات 83 الي 113
4. شهري قديمي و مشهور در جزيرةالعرب، در 35 كيلومتري جنوب اروفه در ساحل نهر جلاب
5. سفر پيدايش، 12:3
6. به معني «خدا ميشنود»
7. سفر پيدايش، 22:2
8. صافات، آيهي 106
9. نساء، آيهي 125
10. پیدایش، 15:4)
11. همان، 16
12. يكي از پيامبران بنياسرائيل
13. پيدايش، 22:2
14. همان، 16
15. همان، 16:12
16. غلاطيان، 4- 21 ، 31
17. سفر تثنيه 22-27
18. همان، 17-15: 21
19. پيدايش 25
20. همان
21. همان


